دوباره شماره ها - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 14:15
به نام خدا xa0 ۱. بعد نزدیک سی سال سن فهمیده ام آدم اگر کم بخوابد نمی میرد! خیلی دیر بود ولی باز هم به ساعت هایی که بعدش به دست آوردم حسابی می ارزد ...xa0 ۲. اسفند که به آخر برسد تازه می روم توی بیست و نه
پشت صحنه - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 14:15
به نام خدا xa0 قرار بود آن جلسه از ایده ها حرف بزنم. چه طور ایده خوب برای نوشتن پیدا کنند؟ چطور جوری ببینند که بقیه نمی بینند. طرح درسم از قبل کامل بود ولی اینقدر تئوری نمیشد پیش رفت. از صبح مستاصل و در
مامان خسته غرغرو ... - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 14:15
به نام خدا xa0 ۱. یهویی و بی برنامه استارت از پوشک گرفتن دخترک را زدیم. البته چندان هم برنامه و مقدمه چینی نمی خواست، دارد سه سالش می شود و تا همین الان هم زیادی تنبلی کردم. بالاخره دیروز با خودم فکر کر
بوی اسپند و اول صبح پاییزی - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 14:15
به نام خدا xa0 گاهی فکر می کنم دیوارهای خانه ما کاغذی است. دیشب تا لحظه ای که می خوابیدم سر و صدای خنده و شوخی از مهمانی شلوغ واحد بغلی می آمد - که البته دوستش داشتم - و صبح به محض اینکه با صدای دخترک ا
مهربان تر از مادر - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 14:15
به نام خدا xa0 شلوغی شاه عبدالعظیم گیجم کرده بود. دست فاطمه را گرفتم و جای همیشگی را پیدا کردم. زمانم کم بود، استرس پوشک نداشتن دخترک هم اضافه شده بود و از آن تصویر دل نشینی که توی خانه از زیارت آن روز
قصه دلبری - تاریخ: 1397/9/10 ساعت: 14:15
به نام خدا xa0 دارم قصه دلبری, را می خوانم. رسیده ام به صفحه چهارده پانزده. خیلی زود است برای نقد و نظر. میدانم. ولی فکر کردم این حرف هایی که حالا دارند در مغزم جولان می دهند، شاید به انتهای کتاب که برسم
چرخ و فلک - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 18:52
به نام خدا امروز عصر وسط شلوغ پلوغی های مهمان داری، به دلم افتاد به مامان زنگ بزنم. معمولا این کار را نمی کنم. مامان هم دیگر می داند روزهایی که خانواده آقای همسر از مشهد مهمانمان می شوند من به کل غیب
وصله پینه - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 18:52
به نام خدا xa0 (به صبا و عیدانه که بهانه دررفتن از زیر تنبلی اینجا نوشتن شدند) xa0 قبل از اینکه بچه دار شوم زیاد خوانده و شنیده بودم که بچه آدم را بزرگ می کند. درست می کند. از مادری که به خاطر شیردهی به ف
ترامپولین - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 18:52
به نام خدا xa0 تو ایستاده بودی روی تشک لغزان. من این بیرون صورتم را چسبانده بودم به حصارهای توری شطرنجی: بپر فاطمه! بلند بپر! بپر! می ترسیدی. محیط xa0برایت جدید بود. حواست پرت پرش های یکی دومتری دختربچه ه
سی سالگی من «قسمت دوم» - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 18:52
به نام خدا xa0 هفته بعد که سر کلاس رفتم، چند تا چندتا جمع شده بودند و حرف می زدند. یازدهم ها بیچاره ام کرده بودند این نه ماه! بس که حرف می زدند و شلوغ می کردند و دل به درس نمی دادند. آمدم تشر بزنم که بن
باز هم بزرگ شدن - تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 14:07
به نام خدا بزرگ شدن یکی ش هم این باشد که تو که همه هیجان زندگی را به قابل &#1
فاطمه ما - تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 14:07
به نام خدا سرتان را دردنیاورم. فقط همین قدر که دخترک دوسال و نیمه ما هن&#160
"سی سالگی من" قسمت اول - تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 14:07
به نام خدا جلسه یکی مانده به آخر بود. کلی درباره اهمیت کیفیت انشای آخر&#1588
از معلمی که حرف میزنم از چه حرف میزنم - تاریخ: 1396/12/4 ساعت: 13:05
به نام خداشده تا به حال حس کنید همان جایی هستید که دقیقا باید باشید؟مدرسه برای من اینطور است. از لحظه ای که وارد کلاس می شوم تا وقتی دارم آسانسور
اولین ها: اولین قصه - تاریخ: 1396/10/29 ساعت: 4:17
به نام خدا قصه سارا کوچولو: xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 سارا کوچولو سیب خورد.xa0 فاطمه. دوسال و یک ماهه :) +xa0نوشته شده در xa0شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ساعتxa09:2xa0 توسطxa0صادxa0 |xa0
معلمی - تاریخ: 1396/10/19 ساعت: 10:43
به نام خدا نشسته ام پای تصحیح برگه ها و ثبت امتیازات و دادن نمره مستمر. هزارتا جدول و ستون که باید پر شود. قضاوت های پشت سر هم که مدام از امکان ناعادلانه بودنشان تنم می لرزد. تصحیح یک دنیا برگه، نظر نوشتن، نمره دادن... پرکردن ستون تکالیف و نظم سر کلاس و پیشرفت درسی و متفرقه حتی...xa0 حرص هایم را با ...
ایمان بیاوریم به معجزه کیک خانگی - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 19:30
به نام خدا خسته و خواب آلود فاطمه تقریبا خواب را بغل کردم که برگردیم خانه. دقیقه آخر جاری جان توی ظرفی که دستش داشتم یک تکه کیک خانگی زنجبیلی گذاشت و داد دستم. تمام راه با فاطمه حرف زدم که خوابش نبرد، چند خرید کوچک کردم و وقتی بالاخره رسیدیم و روی تخت بیهوش شد فکر کردم خودم هم بروم کنارش بخوابم. بس ...
اولین نرگس امسال - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 19:30
به نام خدا اولین نرگس امسال را امروز خریدم. از حاج خانم گل فروش روبه روی مترو شهدا. حاج خانم گل فروش دیده بودید تا حالا؟ من دیدم. چادری با روسری گل ریز که محکم جلویش گیره زده، عینک تیپیکال و همه مهربانی و مادرانگی حاج خانم ها. همیشه چند سطل بزرگ پرگل جلوش گذاشته و مریم و رز دوتومانی و دسته های داوود...
تراژدی - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 2:37
به نام خدا امروز از آن روزها بود. اسمش را گذاشتم تراژدی. اسم بی خودی است ولی چیز بهتری به نظرم نیامد. از آن روزها که اتفاقات بد و اعصاب خرد کن پشت سر هم ردیف می شوند و تو هرچه می گردی علتش را نمی فهمی. مقصر پیدا نمی شود. از آن روزها که به قول آقای همسر فقط باید فردا شود.xa0 صبح با نگرانی زیاد از درس...
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود... - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 2:37
به نام خدا امشب به آقای همسر می گفتم تا همین اواخر، حرف کربلا که می شد، در وجود من فقط عشق بود. یک علاقه عجیب به زیارت، دوباره بودن در آن فضا، تجربه آن حس و حال خاص. و ارادت البته.xa0 اما حالا دیگر عشق نیست. نه که نباشد، آنقدر کمرنگ است که به چشم نمی آید. حالا همه اش نیاز است، یک نیاز شدید، عمیق و ف...