نشسته ام پای تصحیح برگه ها و ثبت امتیازات و دادن نمره مستمر. هزارتا جدول و ستون که باید پر شود. قضاوت های پشت سر هم که مدام از امکان ناعادلانه بودنشان تنم می لرزد. تصحیح یک دنیا برگه، نظر نوشتن، نمره دادن... پرکردن ستون تکالیف و نظم سر کلاس و پیشرفت درسی و متفرقه حتی...
حرص هایم را با خوراکی هایی که مدام کنار دستم می گذارم قورت می دهم. آخر مگر من چقدر این بچه ها را دیده ام که بتوانم این همه ستون درباره شان پر کنم؟
برای درسی که فقط هفته ای چهل و پنج دقیقه زمان دارد هر ماه یک نمره کتبی دقیقا یعنی چه؟
ساعت سه نصفه شب شده و تمام نشده. تازه فهمیده ام نصف ستون ها را هم اشتباهی فهمیده ام و پر کردم. توی ذهنم با معاون دعوا می کنم، غر می زنم...
بلند می شوم یک لیوان شربت آلبالو برای خودم درست می کنم، دو قورت نخورده، نصفش را برمی گردانم داخل یخچال. بعد همان طور که چراغ ها را خاموش میکنم به حقوق خنده دارم فکر میکنم و با خودم زمزمه می کنم این کاری که من دارم می کنم دیوانگی است. دیوانگی است...
زیر لحاف که می خزم فکر می کنم اسم بهترش عشق است.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی