خرید بک لینک

به نام خدا

در دوران اوج کرونا یک عده جمع شدند و تصمیم گرفتند فوتی های کرونایی رو تغسیل دهند. بی هیچ تجربه مشابهی از قبل. چند نفرشان را توی اینستاگرام می شناختم. تصور مواجه شدن با بدن بی جان یک انسان و غسل دادن آن برای من وحشتناک بود. از آن تجربه هایی که حتی نمی توانستم بهش فکر کنم. از آن تجربه هایی که فکر می کردم دنیا بعدش تمام می شود و تو دیگر هیچ وقت آدم قبل نخواهی شد. توی آن آدم هایی که برای تغسیل رفته بودند از تازه عروس هجده نوزده ساله تا دختر مجرد بود. فکر میکردم چرا این تصمیم را گرفتند؟ بعدش چطور زندگی می کنند؟

ترس نبود که این اندازه قضیه را برایم سخت کرده بود. مواجهه عریان با واقعیت مرگ بود. خوب که درونم را کنکاش کردم دیدم بعد تغسیل چند جنازه دیگر نمیتوانی مثل قبل مرگ را بفرستی پشت پستوهای ذهنت و سعی کنی نادیده اش بگیری. واقعیت عریان مرگ می نشیند توی مردمک چشمت و لنزی می شود که از آن به بعد دنیا را از دریچه آن می بینی. خوشی هایش را، لذت هایش را، خنده هایش را... دیگر نمی شود مثل قبل سرخوش بود.

گیر اصلی ام همین بود. چطور یک آدم می تواند تصمیم بگیرد که دنیا را از چشم خودش بیندازد؟

کمتر از یکی دو سال بعد اتفاق افتاد. من به سراغش نرفتم. خودش آمد. وقتش بود انگار. سال تحصیلی گذشته برای من سال مواجهه مستقیم با مرگ بود. با رفتن فرزانه پزشکی شروع شد. دوستش نبودم و فقط دورادور از روضه های ماجده می شناختمش اما مثل یک دوست نزدیک برای رفتنش داغدار شدم. داغش تازه سرد شده بود که اسفند خبر فوت آقای دیانی آمد. همه چیز تازه شد. سنگین تر حتی. دوم فروردین هم کلاسی فاطمه پرکشید. از این یکی هیچ وقت نمی توانم حرف بزنم و گریه نکنم. روزی نیست که بهش فکر نکنم، یادش نیفتم و فکرش همه قشنگی های دنیا را از چشمم نیندازد. بعد پدرشوهرم رفت. روزهای آخرش را دیدم. چراغ زندگی که کم کم توی چشم هایش کم سو و کم سوتر میشد را دیدم. بعد فکر کردم برای بابا چه کار می توانم بکنم. مستحبات لحظه دفن را پرسیدم. با چوب تر و مهر سجاده و... ایستاده بودم بالای قبر و به آنی که داشت کارهای تدفین را میکرد اصرار میکردم مستحبات را به جا بیاورد. دقیقا بالای قبر بودم که بابا را کفن پوش فرستادند در سراشیبی... من بودم؟ هنوز هم باورم نمیشود که چطور نترسیدم. کم نیاوردم. آخرین چیزی که آن لحظه ها بهش فکر میکردم ترس بود...

فاطمه میگفت «رب» یعنی سوقدهنده شیء به سوی کمالش با افزودن و کاستن. سال تحصیلی گذشته مربی بودن خدا را دیدم. چطور دستم را گرفت. دست لرزان کوچکم را که هر لحظه میخواست بدود سمت دنیا و مامنهایش. گرفت و قدم به قدم برد. مرگ به مرگ. هر کدام سخت تر از دیگری، نزدیک تر از دیگری... زندگی را از چشمم انداخت. یادم هست بعد تعطیلات عید پشت پنجره ایستاده بودم و هرکار میکردم نمی توانستم از سرسبزی خوشرنگ درخت های کوچه و آسمان شفاف اول صبح لذت ببرم. نگاه میکردم ولی نگاهم مثل نگاه کوررنگ ها بود نه آن نگاه پرذوق و شوق همیشه. فاطمه را فرستاده بودم مدرسه فکر اینکه مادر دوست فاطمه، امروز دختری ندارد که بفرستدش مدرسه با قلبم کاری میکرد که برای توصیفش کلمه ندارم. سال تحصیلی گذشته برای من سال کاستن ها بود، فقدان ها و بزرگ شدن ها. فکر هر روزه مرگ وقتی به فاطمه نگاه میکنم، وقتی یاد پدرشوهرم می افتم...

چند سال است که مدرک حوزه ام معطل یک تحقیق پایانی مانده است. توی این سال ها به کلی موضوع فکر کرده بودم، موسیقی، زنان، مادران ائمه... امسال که بالاخره غصه پایان نامه تمام شد و توانستم پوشه خاک خورده بعدی را باز کنم، هیچ کدام از موضوعات قبل دیگر برایم جذابیت نداشت. سوالم و دغدغه ام و آن مسئله ای که من را به وجد می آورد به کلی عوض شده بود، مال یک دنیای دیگر بود، یک آدم دیگر. موضوع تحقیقم را گذاشتم مرگ آگاهی در نهج البلاغه.

تا همین سال گذشته اگر مقاله ای می دیدم که نویسنده ش سراغ موضوع مرگ رفته فکر میکردم این همه موضوع از همه جا مرگ؟ میگفتم عجب آدم افسرده ای. دردش چه بوده که از همه جا میخواهد درباره مرگ تحقیق کند.

سال تحصیلی گذشته من «رب» داشتم و حالا آدم دیگری هستم. انگار یک پایه آمده باشم بالا. الحمدلله علی عظیم رزیتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۴۰۲ساعت 9:14&nbsp توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 22:23

صفحه بندی