خرید بک لینک

به نام خدا

زینب نمیخوابید، قصه میخواست، کارتون میخواست... فاطمه مریضحال روی تشکش دراز کشیده بود و من حتی نا نداشتم یک کتاب از کتابخانه بردارم. آمدم زینب را راضی کنم و گفتم بیا بخوابیم به جاش من برات قصه میگم. راضی شد و من چند ثانیه وقت داشتم اسم یک قصه جذاب را پیدا کنم. حوصله نداشتم از خودم قصه دربیاورم. معمولا چیز خوبی میشد اما خیلی انرژی میگرفت. قصه پیرمرد و پسر و الاغ را هم که چند شب متوالی برایشان گفته بودم. ذهن خسته و خالیام به جایی قد نمیداد که سریع یاد قصه 1 و لک لک افتادم. گفتم زینب بیا بخواب تا برات قصه روباه و لکلک رو بگم. چشمهای دخترک برق زد.

*

پدر همیشه میخندید و میگفت آخه بازم روباه و لکلک؟ من و یاسمین مطمئن سر تکان میدادیم که آره فقط همین رو میخوایم. و پدر نمیدانم برای چندمین شب متوالی برایمان قصه روباه و لکلک را میگفت. با همه جزئیات و ظرافت قصهپردازی و تغییر لحن و صدایی که الان میفهمم چه نقش مهمی در جذابیت قصه برای ما داشته. من خاطرهای از قصه گفتن مامان را ندارم ولی ذهنم پر از تصویرهای مبهم از شبهایی است که ما دراز میکشیدیم و پدر برایمان حکایتهای ملانصرالدین را تعریف میکرد یا قصه روباهی را میگفت که همسایهاش لکلک را برای نهار دعوت کرده و غذا را که سوپ بوده، ریخته توی سینی. خودش تند تند زبان میزده و لکلک بیچاره مانده بوده و نوک بلنذش. البته که لک لک بیچاره هم بعدا خوب از خجالت آقا روباه درمیآمد.

شروع کردم به گفتن قصه روباه و لکلک برای بچهها. تا جای ممکن شبیه ترین نسخه به آن چیزی که از روایت پدر توی خاطرم بود. گفتم و شاخ و برگ دادم و هی فکر کردم این همه منم منم داشتن، تخصص ادبیات، آشنا بودن با دنیای ادبیات کودک، نظریه دانستن، کتاب قصه گویی برای کودک خریدن، یک دنیا کتاب تربیت فرزند داشتن... آخرش آن شبی که خستهای و گیر کردهای و ذهنت خالی است، آن قصهای را برای بچههایت تعریف میکنی که از پدر و مادرت شنیدی.

*

همان اوایل قصه بود که فاطمه گفت من این قصه رو بلدم. پدر برام تعریف کرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ساعت 22:48&nbsp توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 9:10

صفحه بندی