خرید بک لینک

این در وطن خویش غریب

به نام خدا

مشهد که می آیم، می افتم وسط دنیایی که بلدش نیستم. برایم تازگی دارد و عجیب است و خیلی غریب.

آدم ها را با فاصله زمانی طولانی می بینم، شش ماه، یک سال... فوت و تولدها را قاطی میکنم، مثل امروز که در گوشی از کناری ام پرسیدم فلانی پدرش فوت کرده بود؟ گفت نه و خداراشکر کردم که تسلیت نگفتم!

توی مهمانی فامیل ها را نگاه میکنم. آدم های هم سن و سال من. ناخودآگاه ظاهرم را مقایسه میکنم و فکر میکنم باید چند دست لباس مهمانی شیک بخرم! و به مامان فکر میکنم که ته دلش چقدر دوست دارد دختر از تهران آمده اش که چندسالی یکبار فامیل را می بیند، در جمع ها بدرخشد و چقدر از همه ساده ترم چون جمع های دوستانه خودمانی تهرانم هیج وقت نیازی به لباس و آرایش و مدل مو نداشته.

دنبال حرف می گردم که با آدم هایی که دوستشان دارم بزنم و پیدا نمیکنم. مگر آنها که اهل خواندنند. کتاب ها نجاتم می دهند.

مشهد که می آیم گیج می شوم و آشفته می شوم و از روی ریل زندگی ام می افتم پایین و همه کارها از دستم در می رود و دلم برای فاطمه و زینب تنگ می شود حتی، انقدر که حواسم بهشان نیست و هی به سکون و سکوت و خلوتی و نظم زندگی تهرانم فکر میکنم که حسابی بدعادتم کرده.

با همه این غربت و آشفتگی مشهد که می آیم، خودم را پیدا میکنم و هربار به خودم قول میدهم که بیشتر بیایم و زودتر بیایم. به خاطر تک تک لحظه هایی که روبه روی امام می نشینم و همه سکه های کج دنیا صاف می شود و همه قطعه های به هم ریخته پازل زندگی ام می نشینند سر جایشان و همه سوال هایی که به جواب می رسند و همه غم هایی که کوچک کوچک خیلی کوچک می شوند.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 17 تير 1405 ساعت: 16:45

صفحه بندی