به نام خدا
در خبرها خواندم امروز دیدار بانوان بوده با حضرت آقا. از یک طرف حسرت خوردم که چرا من را نگفتهاند برای روایت نویسی. از طرف دیگر خوشحال شدم که خبرم نکردند که باز دست و دلم بلرزد و نتوانم نه بیارم و بعد در مصیبت 1 گیر کنم.
آخرین بار پارسال بود که رفتم بیت روایت دیدار دانشآموزان را بنویسم. از مصیبتهای قبلش نگویم که آقای همسر همان سر صبح جلسه داشت، فاطمه اردو داشت و باید به جای مدرسه دم مسجد محل میبردمش، کسی نبود زینب را نگه دارد... آخرش زینب به بغل فاطمه را رساندم به مسجد و اسنپ گرفتم تا بیت. دیر رسیدم و بودن زینب هم باعث شد تا میشود معطلم کنند تا اجازه ورودش بیاید. وقتی وارد حسینیه شدم که دیگر همه سرجاهایشان نشسته بودند. وقت نبود با کسی صحبت کنم و از حس و حالش بپرسم. بعد هم که بچه به بغل آمدم بیرون. از شب قبلس استرس داشتم، همه توانم را گذاشتم ولی آخرش آن چیزی که نوشتم خیلی روایت و حاشیههای دیدار نشد. بیشتر شبیه گزارش بود. چیزی که توی اخبار تلویزیون هم میشد دید.
بعد در دیدارهای بعدی هی روایتهای بقیه را خواندم و دیدم چقدر رها مینویسند. نمیترسند که از خودشان بگویند، توی حاشیهها بمانند یا اطهارنظر شخصی کنند. من وقت روایت دیدار نوشتن، بالای سرم چندتا ممیزی سختگیر میبینم و همین هی قلمم را خشک تر میکند. آنقدر که جان میکنم تا کلمهها را به هم بچسبانم.
خلاصه به همه اینها فکر کردم و حسرت جایش را عوض کرد. خدا را شکر که به من زنگ نزدند که باز دلم بلرزد و قبول کنم، بعد بیفتم توی مصیبت اینکه این بچه را چه کار کنم، آن یکی را چه کار کنم، اصلا از چه بنویسم...
دلم هم سوخت. باید یک فکری برای این قبض نوشتنم بکنم. فکر کردم اگر دوباره به من بگویند بیا روایت دیدار بنویس از یک هفته قبلش باید کتاب (رها و ناهوشیار مینویسم) را شروع میکنم شاید معجزه کرد.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی