خرید بک لینک

به نام خدا

وسط چت کردن با ساجده یک دفعه بغضم گرفت. توی دلم گفتم خدایا یک آدم هایی هستند که من یک دل سیر دیدنشان، معاشرت طولانی باهشان، رفت و آمد زیاد و دیدن مفصلشان را به خودم بدهکارم.

سی و چندسالگی یادت می دهت بعضی آرزوها دیگر در ظرف این دنیا برآورده شدنی نیستند. نه که نباشند. دار تزاحم است. آرزو می خورد به آرزو، کار، وظیفه، مشغولیت، کم کم یاد میگیری که همه آن چیزی که می خواهی و دوست داری نمی شود. رها میکنی. انتخاب می کنی. منتها این بغض های لحظه ای، این دلتنگی های عمیق، حسرت های همیشه هم هستند. برای خودشان می روند و می آیند...

ته دلم گفتم خدایا من همسایگی با آنها که دوستشان دارم را از تو طلبکارم. بعد آرزو کردم این دنیا یک جوری زندگی کنم که بهشتی شوم، این بشود طلب من از خدا. آن دنیا همسایه مان کند. پروانه هایی شویم که با هم گرد شمع آل کسا می چرخیم.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 11:32

صفحه بندی