پشت پرده - تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 13:08
در این گزارش به بررسی کامل «» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به نام خدا امان از آن زمانی که حرفی ...
دلتنگی؛ روایت کامل - تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 13:08
دلتنگی اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «دلتنگی» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به نام خدا وسط چت کردن با ...
گزارشی از این در وطن خویش غریب - تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 13:08
این در وطن خویش غریب در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «این در وطن خویش غریب» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه...
این در وطن خویش غریب - تاریخ: 1405/4/17 ساعت: 16:45
این در وطن خویش غریببه نام خدا مشهد که می آیم، می افتم وسط دنیایی که بلدش نیستم. برایم تازگی دارد و عجیب است و خیلی غریب.آدم ها را با فاصله زمانی طولانی می بینم، شش ماه، یک سال... فوت و تولدها را قاطی میکنم، مثل امروز که در گوشی از کناری ام پرسیدم فلانی پدرش فوت کرده بود؟ گفت نه و خداراشکر کردم که ت...
دلتنگی - تاریخ: 1404/9/6 ساعت: 11:32
به نام خداوسط چت کردن با ساجده یک دفعه بغضم گرفت. توی دلم گفتم خدایا یک آدم هایی هستند که من یک دل سیر دیدنشان، معاشرت طولانی باهشان، رفت و آمد زیاد و دیدن مفصلشان را به خودم بدهکارم.سی و چندسالگی یادت می دهت بعضی آرزوها دیگر در ظرف این دنیا برآورده شدنی نیستند. نه که نباشند. دار تزاحم است. آرزو می ...
سبزی پاک کردن در خانه مرتب - تاریخ: 1402/12/10 ساعت: 12:53
به نام خداکتاب پرسیده بود چه کارهایی برای شما استراحت ذهنی محسوب میشوند؟ به زندگیام که نگاه کردم نود درصد استراحتها چرخیدن در گوشی بود. همان «بله» کم بضاعتی که این روزها تمام شبکههای اجتماعی من است. اما بالا و پایین کردن صفحه گوشی استراحت نمیشد. قبلتر گفته بود که اسم این کارها استراحت جعلی است. دیگر...
غصههای روز مادر - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 16:46
به نام خداتکتم گفت تهران از کجا میتونم کیک و گل سفارش بدم که ببرن دم خونه خواهرم؟ اول گفتم به به چه خواهر مهربونی و بعد غرق شدم در غم و درد رفیقی که روز مادر را برای خواهر بزرگش هدیه میفرستد. چه کار میتوانستم بکنم؟ شروع کردم به عصر خواندن برایش و قطرههای اشک پشت سر هم سر خورد روی صورتم. قطرهها مامان...
قبض نوشتن - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 23:13
به نام خدادر خبرها خواندم امروز دیدار بانوان بوده با حضرت آقا. از یک طرف حسرت خوردم که چرا من را نگفتهاند برای روایت نویسی. از طرف دیگر خوشحال شدم که خبرم نکردند که باز دست و دلم بلرزد و نتوانم نه بیارم و بعد در مصیبت نوشتن گیر کنم.آخرین بار پارسال بود که رفتم بیت روایت دیدار دانشآموزان را بنویسم. ا...
قصه روباه و لکلک - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 9:10
به نام خدازینب نمیخوابید، قصه میخواست، کارتون میخواست... فاطمه مریضحال روی تشکش دراز کشیده بود و من حتی نا نداشتم یک کتاب از کتابخانه بردارم. آمدم زینب را راضی کنم و گفتم بیا بخوابیم به جاش من برات قصه میگم. راضی شد و من چند ثانیه وقت داشتم اسم یک قصه جذاب را پیدا کنم. حوصله نداشتم از خودم قصه دربیا...
از... مرگ - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 22:23
به نام خدادر دوران اوج کرونا یک عده جمع شدند و تصمیم گرفتند فوتی های کرونایی رو تغسیل دهند. بی هیچ تجربه مشابهی از قبل. چند نفرشان را توی اینستاگرام می شناختم. تصور مواجه شدن با بدن بی جان یک انسان و غسل دادن آن برای من وحشتناک بود. از آن تجربه هایی که حتی نمی توانستم بهش فکر کنم. از آن تجربه هایی ک...
بالاخره - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 21:24
به نام خداهمان روزهای اول بعد از دفاع یکدفعه یادم آمد که باید بروم این را در لنز بیرنگ بنویسم. باز یادم رفت و کار روی کار پیش آمد که دارد نزدیک یک ماه می شود. احساس بی معرفتی می کنم. نمی شود این همه سال غرهای رساله ات را جایی بزنی و بعد خبر تمام شدنش را ندهی. بله الحمدلله بالاخره تمام شد. من دفاع کر...
فکان الدنیا لم تکن و کان الآخرة لم تزل - تاریخ: 1402/1/4 ساعت: 14:23
به نام خدایک. داشتیم از سفر کاشان برمیگشتیم. بعد سالها سفر دل خوشی که منتظرش بودم. پیش دفاع را کرده بودم و آن کوه عظیمی که این همه سال روی شانه هایم کشیده بودم حالا تپه ای کوچک شده بود که فتحش خیلی آسان بود. داشتیم از سفر برمیگشتیم و آخر اسفند بود و کنار جاده گهگاه مزرعه های سبزی پیدا میشد که طراوتش...
- تاریخ: 1401/10/11 ساعت: 3:12
به نام خدایکی از اعترافاتی که باید درباره خودم بگنم این است که من دیوانه حرف زدنم. بعضی آدم ها چطور اهل بازی اند؟ نه سیر میشوند و نه خسته و بزرگ ترین لذت و تفریحشان بازی کردن است... حرف زدن برای من همان است. نه حرف زدن پرت و پلا و از هر دری سخنی. حرف زدن معین برای روشن کردن یک ابهام، پیدا کردن جواب ...
عصای معجزه - تاریخ: 1401/6/12 ساعت: 18:55
به نام خداآقای همسر همیشه می گوید با این وسواس و دقتی که تو آشپزی می کنی ، شیکترین کافههای شهر هم غذا درست نمی کنند. مبالغه می کند ولی همیشه حواسم بوده چقدر ادویه بزنم، چه اندازه رب. فلفل دلمه ای ها را چه اندازه ای خرد کنم که خام نمانند و له هم نشوند یا نازکی ورقه های قارچ برای پیتزا چقدر باشد که آب...
فعلا - تاریخ: 1401/6/12 ساعت: 18:55
به نام خداخیلی وقت است که این (خب که چی؟) توی سرم جولان می دهد. گفته بودم. امشب ولی یکدفعه ضربه فنی ام کرد. دلیلش شاید پرسه زدن در لیست وبلاگ های به روز شده بلاگفا بود و آینه ای که در آن خودم را دیدم. دوباره سوال همیشگی آمد: چرا اینجا می نویسی؟ جوابی نداشتم جز: برای خودم. دفتر خاطراتمه.خب توی دفتر ب...
عقده - تاریخ: 1401/5/26 ساعت: 12:29
به نام خدابعد سال ها یکی دو ترم است که دارم شاگردانم را درک می کنم. دیگر آن معلم خوشحال گذشته نیستم که بگویم «خودکارتان را بگذارید روی کاغذ، خودش می رود... کم کم راه می افتد.» حتی وقتی مثل قبل می گویم که «بگذارید موضوع توی ذهنتان خیس بخورد تا جرقه بزند، بعد جمله ها خودش می آید...» می دانم که ممکن اس...
همیشه - تاریخ: 1401/3/14 ساعت: 16:24
به نام خدانشستیم دور هم سر سفره ای که به قول فاطمه مجموع مزههایی بود که آدم دلش برایش تنگ میشود: از کاهو سکنجبین و کشک و بادمجان بگیر تا حمص و کوکوسبزی. نشسته بودیم دور هم و من همانطور که کاهو را بقچه میکردم تا توی سکنجبین بزنم فکر میکردم چقدر این جمع را دوست دارم. چقدر این جمع امن است برایم. نفر او...
بعد یک سال - تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 14:16
به نام خداچند روز است که مامان آمده تهران تا من بنشینم سر پایان نامه ببینم این بار تمام میشود یا نه. عصری با بچهها رفته بودیم بالای پشت بام. غروب که شد یکدفعه یادم افتاد دو روز دیگر تولد زینب است. روزها را رفتم عقب و یادم افتاد پارسال همین روز بود که رفتم پیش آن مامای کذایی که ورزشهای قبل زایمان بگی...
مامانا رفت تو گوشی - تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 14:16
به نام خدانمیدانم چقدر مستند است ولی آقای همسر می گوید خدا محبت دنیا را کم کم از دل مومن بیرون می کند. اینطوری موقع مرگ خیلی هم اذیت نمی شود. سال هاست به دل کندن و از دست دادن عادت کرده. برای کافر ولی برعکس است. دنیا به کامش می شود و لحظه مرگ باید همه را با هم بگذارد و برود. می شود جان کندن. نمیدانم...
سی و دو سالگی تمام - تاریخ: 1401/1/1 ساعت: 16:22
به نام خداآقای همسر با پیژامه آمد که تولد بگیریم. گفتم این چه لباسیه؟ زحمت کشید و رفت یک سویشرت روی زیرپوشش پوشید. درز پایین یقه پیراهن فاطمه پاره شده بود. نرسیده بودم بدوزم. هرچه گفتم برو عوضش کن عاقل اندر سفید نگاهم کرد که مامان چقدر به مراسم اهمیت میدی! گفتم باشه منم با لباس پاره م