خرید بک لینک

به نام خدا

آقای همسر با پیژامه آمد که تولد بگیریم. گفتم این چه لباسیه؟ زحمت کشید و رفت یک سویشرت روی زیرپوشش پوشید. درز پایین یقه پیراهن فاطمه پاره شده بود. نرسیده بودم بدوزم. هرچه گفتم برو عوضش کن عاقل اندر سفید نگاهم کرد که مامان چقدر به مراسم اهمیت میدی! گفتم باشه منم با لباس پاره میام تولدت. ابرو بالا انداخت که تو لباس پاره نداری. 

راستش خودم هم حوصله نداشتم لباس مهمانی بپوشم. با تیشرت و شلوار نشستم پشت میزی که در بی تشریفات ترین حالت ممکن رویش فقط یک کیک بود و چندتا بشقاب. یک لیوان چای و یک شیشه مربا قهوه. 

شمع کیک تولدم هم یک دندان بزرگ سفید بود. چون هفته پیش که رفته بودیم قنادی شیرینی بخریم فاطمه گیر داده بود به این شمع شکل دندان، به مناسبت اینکه هم دندان شیری خودش افتاده هم زینب دارد دندان درمیآورد!، بعد شمعه مانده بود روی دستمان و امروز که رفته بودم قنادی کیک بخرم با خودم فکر کردم چرا پول اضافه بدهم. شمع دندانی داریم دیگر. 

شمع را که فاطمه فوت کرد نشد تولد تولد بخوانیم چون همسایه کناری دم در بودند و فاصله ما با گوش های آنها فقط یک در قدیمی چوبی بود. زینب داشت روی صندلی غذا دست و پا میزد که زودتر بیاوریمش پایین و آقای همسر داشت از سردرد میمرد آنقدر که به زحمت آن چند دقیقه را تحمل کرد. 

دوربین گوشی را زدم روی سلفی و معمولی ترین عکس تولد همه این سال ها را گرفتم. بدون گل بدون کیک سفارشی، بدون کادو... لبخند روی لبم ولی از همه این سالها واقعیتر بود. 

و ای کاش رضایت در درون تو باشد نه در آنچه زندگی اش میکنی. 

*****
مامان پای تلفن شوخی و جدی گفت شب تولدت آرزو کن خونه بخرین. بله یک هفته است صاحبخانه جوابمان کرده. شمع را که من فوت نکردم، آرزو هم یادم رفت بکنم. دعاهایم را هم معمولا میگذارم شب تولد ائمه ازشان عیدی بگیرم. ولی الان که این متن را نوشتم فکر کردم کاش امسال بیشتر بنویسم... کاش. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ساعت 1:0&nbsp توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: دوشنبه 1 فروردين 1401 ساعت: 16:22

صفحه بندی