خرید بک لینک

به نام خدا

بعد سال ها یکی دو ترم است که دارم شاگردانم را درک می کنم. دیگر آن معلم خوشحال گذشته نیستم که بگویم «خودکارتان را بگذارید روی کاغذ، خودش می رود... کم کم راه می افتد.» حتی وقتی مثل قبل می گویم که «بگذارید موضوع توی ذهنتان خیس بخورد تا جرقه بزند، بعد جمله ها خودش می آید...» می دانم که ممکن است یکی دو جمله اول بیاید و بعد باز قفل شود. یادم رفته که قبلا چطور فکرهایم را کلمه می کردم، حالا اگر حرف و ایده ای هم پیدا کنم همان جا توی ذهنم خاک می خورد. کلمه نمی شود، کلمه اگر بشود جمله نمی شود، جمله ها به هم نمی چسبند تا پاراگراف درست کنند و اگر تمام زورم را هم بزنم در نهایت متنی است که هر عبارتش دارد ساز خودش را می زند و راه خودش را می رود.

ننوشتن دارد پیرم می کند. مثل یک گره نشسته روی سینه ام. امشب دوباره همه زورم را زدم که حرف هایم را کلمه کنم. اولش بسم الله گفتم، توسل کردم. کاغذ و خودکار برداشتم و نوشتم. هی نوشتم و نشد. نمی شود. به کاغذ سیاه نگاه کردم و فکر کردم ولش کن یک تکه سفید پیدا کنم و کارهای فردایم را تویش بنویسم: حمام بچه ها، تمیز کزدن گاز، واریز قسط وام...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 1:4&nbsp توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 26 مرداد 1401 ساعت: 12:29

صفحه بندی