به نام خدا
یک.
داشتیم از سفر کاشان برمیگشتیم. بعد سالها سفر دل خوشی که منتظرش بودم. پیش دفاع را کرده بودم و آن کوه عظیمی که این همه سال روی شانه هایم کشیده بودم حالا تپه ای کوچک شده بود که فتحش خیلی آسان بود. داشتیم از سفر برمیگشتیم و آخر اسفند بود و کنار جاده گهگاه مزرعه های سبزی پیدا میشد که طراوتش آدم را مست میکرد. پیش خودم حساب کرده بودم یکی دوجا کنار این مزرعه ها بایستیم و چای بخوریم و عکس بگیریم. وسط جاده اینترنت آنتن داد. رفتم توی بله. یاسمین پوستر فوت آقای دیانی را گذاشته بود. سفر و جاده و مزرعه های سبز، هوای آخر اسفند و فروردینِ پیشِ رو... همه به لحظهای دود شد و رفت هوا. به اعظم پیام دادم. گفت مراسم وداع تمام شده و راه افتاده اند سمت قم. ما هم توی جاده قم تهران بودیم. تا تهران چشمم به ماشینهایی که در لاین مخالف از روبهرو میآمدند قفل شده بود و فکر میکردم انگار وسط یکی از صحنه های نمادین یک درام گیرافتاده ام. خانواده شادی که از سفر برمیگردند و این سمت جاده به سوی خانه میروند و خانواده داغداری که در آن سمت جاده از تجربه مرگ میآیند و از خانه دور میشوند...
دو.
عید با ما راه آمده بود. داشت خوش میگذشت. خبری از ناراحتی و دلخوریهای معمول نبود. بعد نماز ظهر در خانه پدرشوهر همه خانواده دور هم جزء اول را خوانده بودیم. بچه ها هم کمی آن طرف تر با هم مشغول بازی بودند. خودمان را که از بالا نگاه کردم تصویر شاد کاملی بود. هرچند مریضی پدرشوهر در پسزمینه میدرخشید، آن لحظه خوش بودیم، عید بودیم، خانواده بودیم.
بعد از قرآن رفته بودم توی اتاق که بشود زینب را بخوابانم. گوشی را برداشته بودم و اول فیلمهای گروه خانوادگی مان را نگاه کرده بودم. آنهایی که یاسمین از پارسا فرستاده بود، کلیپ های خنده داری که مامان فرستاده بود... همان میانه بود که دیدم از معلم فاطمه پیام دارم. تعجب کرده بودم. قبل تعطیلات به ما گفته بودند در طول عید به معلم ها پیام ندهید. یک لحظه شک کردم شاید باید تکلیفی را میفرستادیم و یادم رفته. چند ثانیه هم طول نکشید که شک شد اضطراب. معلم نوشته بود از خانم فلانی خبر دارید. خانم فلانی مادر دوست صمیمی فاطمه بود. رفته بودند اردوجنوب و ما پیک و وسایل دخترش را گرفته بودیم که مشهد به دستشان برسانیم. اضطراب وحشتناک و زنگ و تماس به نیم ساعت نکشید. شد غم. شد اشک های جاری بی امان. ای وای های پشت سر هم... همکلاسی فاطمه، دختر نازنینی که محبوبترین شاگرد کلاسشان بود پر کشیده بود. در تصادف.
عید و بهار و خانواده و دورهمی و نقشه های دور و دراز زندگی به لحظه ای هم به لحظه ای پرکشیده بود. چقدر دنیا ترسناک بود.
سه.
خودم را رساندم حرم. تنها کاری که از دستم برمیآمد. مثل گنجشک ها می لرزیدم که آقا من میترسم. من از دنیا میترسم... آقا یادم آورده بود «الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون». یادم آورده بود آدمی که خدا دارد نه میترسد نه غمگین میشود. یادم آورده بود برای مومنی که به معاد ایمان دارد و دست ولایت اهل بیت پست سرش است، هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد. بعضی لحظه ها، صحنه ها، اتفاقات... فقط سخت است. کمی سخت است. که آن را هم محبت این خانواده آسان می کند. گریه بر ابی عبدالله آسان می کند.
و من مانده بودم و آرزوی قشنگ ایمان.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی