خرید بک لینک

به نام خدا

نمیدانم چقدر مستند است ولی آقای همسر می گوید خدا محبت دنیا را کم کم از دل مومن بیرون می کند. اینطوری موقع مرگ خیلی هم اذیت نمی شود. سال هاست به دل کندن و از دست دادن عادت کرده. برای کافر ولی برعکس است. دنیا به کامش می شود و لحظه مرگ باید همه را با هم بگذارد و برود. می شود جان کندن. 

نمیدانم چقدر مستند است ولی این سال ها هر بار از مشهد برمیگردیم تهران، یا هروقت مشهدی ها که مهمانمان شدهاند قصد خانه و کاشانه می کنند دوباره یاد حرف آقای همسر می افتم. برای چند ساعت قلبم کنده می شود، بعد چند روز طول می کشد عادت کنم و عادت می کنم. 

سال های اولی که آمده بودم تهران هربار وقت برگشتن از مشهد گریه ام می گ1. بااینکه آدمی نیستم که احساساتش را بروز بدهد، هیچ وقت دختر وابسته ای نبودم و همه این سال ها، علاوه بر شرایط، انتخاب خودم هم تهران ماندن بوده. با همه این ها سخت است و سختی اش آدم را فرسوده می کند. 

امروز که مامان بعد شانزده هفده روز داشت برمی گشت مشهد گفتم با زینب حسابی خداحافظی کنید که بفهمد این رفتن فرق می کند. منتظر نباشد برگردید. بچه زبان آدم که حالی اش نمی شود. شاید از حرکات بفهمد. بعد بردمش دم پنجره راه پله ها و هی بای بای کردیم که یادش بماند و تکرار کردم 1 رفت. مامانا رفت تو 1. و چشم خودم داغ شد از گفتنش و نگذاشتم اشک راه بیفتد. که غربت آبدیده ام کرده. 

پله ها را که بالا آمدم حساب می کردم امسال چندتا از این خداحافظی ها داشتیم؟ چندتا از این دل کندن ها و ای کاش مرگمان لااقل آسان باشد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 20:3&nbsp توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:16

صفحه بندی