ملاقات با زمستان - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 22:15
به نام خدابه محض ورودمان به پارک سرما و دلگرفتگی زمستان پیچید توی جانم. درخت های لخت، کلاغ های سیاه، سوز سرما... جمع شده بود با دلگرفتگی غروب جمعه. با خودم فکر کردم آقای همسر و بچه ها را کشاندم بیرون که چه بشود. دم غروب زمستانی پارک خلوت مگر دیدن دارد؟ بعد هی سردتر شد و برای زینب عذاب وجدان گرفتم. ف...
مثل خورشید صبح خندان - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 22:15
به نام خدایک شب تا صبح با هم توی قطار بودیم. از همان راه آهن مشهد خداحافظی کردیم و هرکس رفت سمت خانه پدر و مادر خودش. ظهر بود که حکیم پیام داد: غزاله من اسم سرخپوستی دخترات رو انتخاب کردم. اسم سرخپوستی زینب را گذاشته بود: « مثل خورشید صبح خندان» و چقدر خوب گذاشته بود. زینب از لحظه ای که بیدار میشود ...
حالا که می روی ... - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 5:44
به نام خدا وسط منوی سرگرمی مانیتور قطار بینxa0سرخپوست و طلا و مطرب و قصر شیرین و کلی انیمیشن خارجی دیگر، یکی را هم نوشته "نماهنگ حاج قاسم سلیمانی". نه مثل بقیه خلاصه فیلم دارد نه معرفی بازیگران، زمانش
زمان - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 5:44
به نام خدا برای فاطمه تعریف کردم که وقتی هم سن او بودم سه تا ترس گنده داشتم: قطار و هواپیما و قوری کوهستان پارک. داشتیم سوار قطار میxa0شدیم که این را گفتم و فکر کنم بچه پنج ساله هم توی دلش به ترس هایم
قدرت چشم بستن - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 5:44
به نام خدا لکه های خاکستری دست فاطمه روی دیوار کنار در ورودی یک ماه است که روی اعصابم راه می رود. هردفعه از آنجا رد می شوم و چشمم بهشان می افتد دلم میخواهد یک دستمال بردارم و با اسپری حسابی آن تکه ک
اینستا - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 5:44
به نام خدا حسابش از دستم دررفته که چندوقت است اینستاگرام را پاک کرده ام. سه ماه؟ چهار ماه؟ بیشتر؟ دفعه های قبل هم این کار را میکردم. وقتی دیگر مدیریت زمان استفاده ام از اینستاگرام از کنترل خارج میشد
قرار کوکو - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 5:44
به نام خدا فاطمه مکالمات واتس اپم را آنقدر رفته پایین که رسیده به یک گروه. با ذوق صدایم می کند که مامان این چهار نفر کی ن که تو عکس گروه کنار هم نشستن؟ گوشی را نگاه میکنم. من وxa0محدیث و مطهره و جاری
تق - تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 19:06
به نام خدادر من یک دختر سرخپوست زندگی می کند که در شهر بی تاب می شود. حجم ساختمان ها و ماشین ها و آسفالت خیابان ها که از یک حدی بیشتر شود، نفسش می گیرد. تک درخت های حاشیه اتوبان خیلی وقت ها ماسک اکسیژ
از بالای ماسک - تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 19:06
به نام خدادست فاطمه را گرفته ام و و داریم میگردیم صندلی ای برای نشستن پیدا کنیم که یکدفعه یکی رو می کند سمتم: سلام استاد. چشم های گردم تنها چیزی است که از بالای ماسک معلوم می شود: واقعا منو شناخت
سی سالگی - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 18:40
به نام خداxa0بالاخره آمد. چند سال است منتظرش بوده ام؟ فکر میکنم حداقل پنج سال. آرشیو این وبلاگ را اگر بگردید از همان حوالی بیست و پنج شش سالگی ترس من را از سی سالگی پیدا می کنید. از چندxa0سال قبل که رسما
رهایی - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 18:40
به نام خداxa0فاطمه یک کاری کرد که پدرش ناراحت شد. دعوایش کرد که فاطمه زد زیرگریه. از آن گریه های سوزناک دل آب کن. که بابا اشتباه فکر کرد و من نمیخواستم اون کارو بکنم واین ها. ما توی آشپزخانه مشغول فرآی
باز باران... - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 18:40
به نام خداxa0دیشب نخوابیدم. صبح تا ظهرش را هم فاطمه نگذاشت درست بخوابم. ضعف روزه هم بعد مدت ها آمده بود و افت فشار دم غروب رسید به سردردهای کلافه کننده سرشبی. امشب را باید زود میxa0خوابیدم که باران آمد.xa0د
چینی نازک تنهایی من - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 9:52
به نام خداxa0یک کاریم شده که قبلا نشده بوده. قبلا نبوده. اگر هم بوده آنقدر فاصله افتاده که یادم رفته.xa0الان یک جور خاصی شده ام که حال روحی آدم ها را میگیرم. با تمام وجود لمس میکنم. حرف های نگفته شان را م
مادر بد - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:56
به نام خداxa0هیچ آدمی حال هیچ دو روزش مثل هم نیست. هیچ آدمی همیشه خوشحال و راضی و پرانرژی نیست. این ها را می دانم. می دانید. آدم بزرگ ها درک می کنند که حال هر لحظه یک آدم آخرین قطعه دومینوی قبلش است. هز
خانه گرم و روشن و پرنور است - تاریخ: 1398/9/7 ساعت: 21:01
به نام خداxa0داشتند ساعت کلاس نقاشی بچه ها را هماهنگ می کردند. سر دیر بودنش چانه بی فایده می زدم. خودم هم میدانستم که در این فصل هرقدر هم که زود بگذاری، آخرش به تاریکی می خورد.xa0به تاریکی خوردن خط قرمز م
جمع دوستانه جانی - تاریخ: 1398/9/7 ساعت: 21:01
به نام خداxa0بارها نوشته ام و گفته ام از بزرگترین نعمت های زندگی ام دوستانم هستند. دوستانی که هرکدام یک جواهرند. دوستان ازجانی نیلوبلاگ همدل همدرد همراه. دوستان زیاد. در این وفور نعمت دوست اما سال ها بود در تهران
فقط غرغر - تاریخ: 1398/9/7 ساعت: 21:01
به نام خداxa0یک تلفن کوتاه داشتم که به ازغرغر نیلوبلاگهاxa0و دردودل های درسی رسید و طول کشید. نمیدانم چقدر. نیم ساعت مثلا. تلفن که تمام شد پیامکی داشتم از شماره ای ناشناس که خانم دکترxa0فلانی امxa0از دانشگاه با شما تماس
از آن فکرها که لابد مامان هر روز با خودش می کند - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0الان باید من و یاسمین هردو مشهد زندگی می کردیم. یکی نزدیک مامان اینها. یکی دورتر لابد. بعد مثل الان عصرهای گرم تابستان که می شد جمع می کردیم می رفتیم خانه مامان. پدر مثل همیشه نبود و هزارتا
از پروپوزال که حرف می زنم از چه حرف می زنم...قصه این یک سال - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0نمی دانم بقیه چطور خانه تکانی می کنند ولی من از آن دسته آدم ها هستمxa0که گرد و خاک به پا می کنند.xa0به اتاق فاطمه که میرسم، سبد اسباب بازی ها را خالی می کنم روی زمین، کشوها، کمدها، روی میز... ی
آقاجون نرفته،فقط خانه اش را عوض کرده - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0دیشب خواب آقاجون را می دیدم. نیمه خواب و نیمه هشیار در التهاب سرماخوردگی خودم را به زور خوابانده بودم تا از گلودرد و بدن درد یادم برود که از در آمد تو. در خانه نوجوانی هایم. که طبقه دوم ساخ