به نام خدا
داشتند ساعت کلاس نقاشی بچه ها را هماهنگ می کردند. سر دیر بودنش چانه بی فایده می زدم. خودم هم میدانستم که در این فصل هرقدر هم که زود بگذاری، آخرش به تاریکی می خورد.
به تاریکی خوردن خط قرمز من ازاست نیلوبلاگ. دوسال است یاد گرفته ام. خیلی شخصی، حسی و خودآگاه. برای خودم قانون گذاشته ام که پاییز و زمستان قبل تاریکی باید ازخانه نیلوبلاگ باشم. خانه ازگرم نیلوبلاگ و ازروشن نیلوبلاگ و ازپرنور نیلوبلاگ است. خبری از سوز سرما و دل گرفتگی عمیق شب ها ندارد. خانه شاد و پر از گرماست. کیلومترها با خشکی و سردی بیرون درش فاصله دارد. شب های پاییزو زمستان بی برف و باران را اگر به خانه پناه بیاوری، روزهایش دلنشین و مهربان می شود. قابل تحمل و شاید حتی دوست داشتنی. این ها را دیگر به بچه ها نگفتم. فقط نوشتم "من تو فصل سرد باید قبل تاریکی خونه باشم. وگرنه افسردگی میگیرم" همینقدر رک و راحت و تعجب وخنده هایشان را به جان خریدم.
کم کم دارم فکر میکنم باید برای بهار و تابستان هم همین برنامه را بریزم. شب ها باید به خانه پناه برد، در خانه پناه گرفت. شب ها باید زود خوابید اصلا. تاریکی زندگی کردن ندارد. زندگی شبانه پر از دل گرفتگی ها عمیق است. پر از ترس و غم و گیجی های تمام نشدنی.
برای خودم قانون می گذارم تا جایی که می شود باید قبل غروب خانه باشم. قانوی که خودم بهش رسیدم، عکسش را زندگی کردم، به درستی اش ایمان آوردم و بعد ...
یادم از حرف پدر می افتد که همیشه از آقاجون نقل قول می کرد: هرجا هستید، هرجا میرید قبل غروب خونه باشید.
آخ آقاجون کجایی که حالا قدر دنیا دل دارم به دلت بدهم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی