به نام خدا
بالاخره آمد. چند سال است منتظرش بوده ام؟ فکر میکنم حداقل پنج سال. آرشیو این وبلاگ را اگر بگردید از همان حوالی بیست و پنج شش سالگی ترس من را از سی سالگی پیدا می کنید. از چند سال قبل که رسما خودم را سی ساله حساب کرده بودم. دوسال قبل که به بچه های مدرسه انشای سی سالگی داده بودم، دغدغه روزهای خودم را گفته بودم. پارسال که رسما آمدم اینجا کلی یادداشت سی سالگی نوشتم و و بعدتر فهمیدم یک سال به پیشواز رفته ام، بماند که اگر حوصله و فراغت ادامه دادن آن یادداشت ها را داشتم چه حرف های مهم تری داشتم امسال، بعد بالاخره امسال اتفاق افتاد. وقتی همه عزاداری ها و فکرها و به پیشواز رفتن هایم را قبلا انجام داده بودم. سی سالگی خیلی معمولی آمد و از من گذر کرد.
ناراحتم؟ حالا دیگر نه. به چشم می بینم که کنار این خط های روی صورت و شمع های اضافه ای که فوت کرده ام، چقدر پخته تر شدم. چقدر حالم با خودم، با دنیا بهتر شده، چقدر تکلیفم با خودم روشن تر شده. هرچند باز هم آرزویم برای چهل سالگی در راه این بود که تکلیفم با خودم بیشتر معلوم شود، چقدر خودم را بهتر می شناسم. چقدر از آن نازنین قبلی و ایرادهای کوچک و بزرگش فاصله گرفته ام. هرچند دنیای عیب و ایرادم هنوز. زندگی ام به یک ثبات نسبی رسیده که خیلی برایم باارزش است. هرچند همچنان آرزو میکنم به ثبات بیشتری برسد.
توی این چندماهی که تا سی سالگی مانده بود یک سری کارها را نوشته بودم که باید قبل سی سالگی انجامشان دهم. خیلی ها را انجام دادم. همه، ترس های چندساله ای بود که ضعیفم کرده بود. غول هر مرحله را که شکست دادم یک پله بالاتر رفتم. صبح روز تولدم توی آینه نگاه کردم و این نازنین جدید برایم غریب بود. قوی تر از چیزی شده بود که انتظارش را داشتم.
آرزوی سی سالگی ام این بود که چهل سالگی ام پر از شعف رسیدن باشد. چقدر کار دارم این ده سال.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی