به نام خدا
نمی دانم بقیه چطور خانه تکانی می کنند ولی من از آن دسته آدم ها هستم که گرد و خاک به پا می کنند.
به اتاق فاطمه که میرسم، سبد اسباب بازی ها را خالی می کنم روی زمین، کشوها، کمدها، روی میز... یک غوغایی به پا می شود که دقیقه اول می خواهم بزنم زیر گریه. تا سه چهار ساعت اول هم مدام از خودم می پرسم: یعنی تموم میشه؟ یعنی جمع میشه این اتاق؟
اینجور وقت ها آقای همسر و فاطمه می دانند که باید تنهایم بگذارند. توی هال مشغول بازی می شوند و من مثل آدمی که مشغول حل کردن سخت ترین مسئله ریاضی دنیا باشد، با همه قوای فکری ام می روم به جنگ اتاق. دسته بندی می کنم، نظم قبلی را عوض می کنم، هی سر خوب و بد و میخواهم نمی خواهم تصمیم میگیرم... بعد خانه تکانی ها معمولا آنقدر که از نظر فکری خسته ام، پا و کمرم درد نمی کنند.
بعد آخر شب می شود. فاطمه خوابیده، آقای همسر چرت می زند و من کم کم دارم فرش اتاق را از زیر خرت و پرت هایی که کم شده می بینم. فرش اتاق که دیده می شود یک نفس راحت می کشم. این یعنی اتاق جمع شدنی است. یعنی قرار نیست تا قیامت وسط لباس ها و اسباب بازی ها و خرت پرت های کشوها و کمدها دفن شوم.
کیسه کیسه دورریختنی و خیرات از اتاق می برم بیرون و به چشم می بینم که دراور نفس می کشد، کمد آه راحتش را می دهد بیرون.
دو و سه نصفه شب دیگر فقط منم و چندتا خرده ریزه که حوصله فکر کردن برای چه کار کردنشان را ندارم. جای موقتی برایشان پیدا می کنم و با خیال راحت به اتاق از دل و جان مرتب شده لبخند می زنم و با حس آرامش از این که این بار هم توانستم، می روم که بخوابم.
این روزها ولی خانه تکانی نمی کنم. آخرین بار اسفند یا فروردین بود که از آن گرد و خاک های نازنینی کردم و تا سه ساعت بعد هی مردد از خودم پرسیدم یعنی جمع می شه؟ یعنی از پسش برمیام؟
این روزها دارم با الگوی خانه تکانی ام پروپوزال می نویسم. پنجاه شصت ها پنجره در مرورگر لپتاپم باز است. از این می پرم به آن. از لینک های یکی چهار تا تب دیگر باز می کنم. یک مقاله را کامل نخوانده، یکی یکی منابعش را سرچ می کنم. سرنخ اسم آدم ها را می گیرم و به جزیره های دوردست حیات علمی شان می رسم. گرد و خاک می کنم و جمع بندی نمی کنم. مثل همان اتاقی که انگار تا همه محتویات کمد و کشوهایش روی زمین نبود نمی فهمیدم باید چه کار کنم و چی را کجا بگذارم. حالا هم انگار باید هرچه هست و نیست در صفحه مقابلم تلنبار کنم تا بفهمم کجای کارم. تا بتوانم از بالا به موضوع نگاه کنم و راهم را پیدا کنم.
گرد و خاک این دفعه اما خیلی ترسناک تر است. هر بار که پنجره جدیدی باز می کنم ، نیم نگاهی به ردیف تب های قبلی اش می اندازم و فکر می کم الان لپتاپ قاطی می کند. حافظه اش می پرد اصلا. هر راه و بیراه جدیدی که توی نقشه ذهنی ام از موضوع پیدا می شود ته دلم می ریزد که چطور می خواهم جمعش کنم. همه را بخوانم، دسته بندی کنم، خوب و ناخوب کنم، نقشه را بکشم، طرحنامه بنویسم ...
فقط خاطره همه خانه تکانی های قبلی است که امیدوارم می کند بالاخره یک وقتی، یک ساعتی از شبانه روز، وقتی همه خوابند، فرش اتاق از زیر خرت و پرت ها نمایان می شود. چشم هایم برق پیروزی می زند و مثل هربار با خودم زمزمه می کنم: هیچ کس تو دنیا نمی تونه به خوبی تو اتاق مرتب کنه!
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی