خرید بک لینک

به نام خدا

یک تلفن کوتاه داشتم که به ازغرغر نیلوبلاگها و دردودل های درسی رسید و طول کشید. نمیدانم چقدر. نیم ساعت مثلا. تلفن که تمام شد پیامکی داشتم از شماره ای ناشناس که خانم دکتر فلانی ام از دانشگاه با شما تماس گرفتم و تلفن تمام مدت مشغول بود. چشم هایم گرد شد. آنقدر که در ادامه جمله اش دنبال علامت تعجب گشتم و نبود.

خشمم را خوردم و پیامک زدم در خدمتم. زنگ زد که منابع امتحان بچه های فلان رشته را کمتر کنید و این حرف ها.

یک ساعت گذشته ولی دیدم همچنان عصبانی ام. از بی فکری آدم ها در حرف هایشان، از فضولی هایشان، از صراحت های نچسب شان... تلفن اورژانس نبوده که نباید اشغال باشد. شماره شخصی است شاید داشتم با شوهرم دعوا می کردم، شاید داشتم با مادرم دردودل می کردم... به شما چه که مشغول بود. پیام بدهید در اسرع وقت باهتان تماس بگیرم. آخ از این آدم ها.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 7 آذر 1398 ساعت: 21:01

صفحه بندی