جانا
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 9:40
به نام خداxa0xa0یکی از مهمانی های مشهد، خانه عموی آقای همسر بود. وسط مهمانی همه به بهانه ای جمع شده بودند عکس یادگاری بگیرند که پسرعمو هم رسید. قبل تر شنیده بودم همسرش در جمع ها حجاب ندارد ولی خودم مواجه
مامان بزرگ
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
به نام خدا xa0 حال مامان بزرگ خوب نیست. دیروز تلگرام را که باز کردم دیدم دایی توی گروه فامیلی مان نوشته حال مامان بزرگ اصلا خوب نیست. باید دور باشی تا قدرت حرف های نهفته کلمات را بهتر بشناسی. آن اوایل ک
با احترام به همه آنها که مثل من فکر نمی کنند
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
xa0 به نام خدا xa0 خیلی وقت است که توی ذهنم با چادری هایی که بعضی وقت ها چادر نمی پوشند، روحانی هایی که گاهی عبا و عمامه نمی پوشند ... درگیرم. چند روز است، فکرهایم را منظم تر کرده ام. مشکل من با این آدم ه
لباس دین
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
به نام خدا xa0 من همیشه نگاه سخت گیرانه ای به روحانیون داشتم. شاید چون همیشه از دور نگاهشان کرده بودم و همین توقعم را بالا برده بود. من در خانواده مذهبی ای به دنیا آمدم، فامیل غالبا معتقدی دارم ولی کسی
یادداشت های سی سالگی (۱)
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
به نام خدا xa0 اولین شغلی که برای خودم انتخاب کردم « رئیس جمهور» شدن بود. خیلی کوچیک بودم. یا هنوز مدرسه نمی رفتم یا سال اول و دوم بودم. یکبار تو اخبار تلویزیون تصویر یه میز شام خیلی مجلل و پر از غذا و
یادداشت های سی سالگی (۲)
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
به نام خدا xa0 «نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ادامه تحصیل دادنت چی بود؟» کسی رو میشناسید که این حرف ها رو به خودش نزنه؟ شب امتحان؟ موعد تحویل مقاله؟ وقت پایان نامه نوشتن؟xa0 من یک عمر منتظر این روزها بودم. تما
چوب جادویی فرشته
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
به نام خداxa0نشسته ام پشت یک میز چوبی بزرگ رو به پنجره های رنگی کتابخانه. کلی روی خودم فشار آورده ام که حواسم پرت دخترک بغل دستی، یا آنی که پشت سرم نشسته نشود. حسابی مقاومت میکنم که به جای درس خواندن نی
یادداشت های سی سالگی (۳)
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
به نام خداxa0روزهایی که کتابخونه میام، اون ساعت هایی که پشت میز نشسته م، وسط خوندن و نت برداری، وقتی گیج یا خسته میشم و برای استراحت سرمی چرخونم بین آدما، خیره میشم به بقیه ... همه چیز، همه کس، انگار یک
فاطمه ی من (۱)
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
به نام خداxa0وسط نگاه کردن یک برنامه تلویزیونی چشمم افتاد به اسم مجری، نام کوچکش «فاطمه» بود. مثل همه وقت هایی که فاطمه می شنوم یا میبینم، فکر کردم یعنی اسمش را دوست دارد؟ یعنی به اسمش افتخار می کند؟ته
یادداشت های سی سالگی (۴)
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 9:08
به نام خداxa0xa0تابستان که قرار شد مامان و پدر بروند نروژ دیدن یاسمین، قرار بود ما هم برویم. اصلا از اول برنامه را خانوادگی ریخته بودیم. فقط آماده شدن مدارک ما کمی بیشتر طول کشید و آنها درخواستشان را چندxa0
از بچه داری ...
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 22:08
به نام خدا xa0 یه وقتی شبانه روز برای من بیست و چهار ساعت بود. اون وقتی خیلی راحت میتونستم ساعت هاش رو پخش و پلا کنم، قرض بدم، به این و اون ببخشم ... حالا سه ساله که شبانه روز برای من فقط چهار ساعته. حق دارم سر دقیقه هاش اینقدر بخیل باشم که یک هفته تمام دلم بخواد زنگ بزنم به دوستی و هی حیفم بیاد از ...
مری کریشمش
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 22:08
xa0به نام خدا xa0 یاسمین گفته بود یکم صدای فاطمه رو ضبط کن برام بفرست. وسط حال و احوال، حرف که کم آوردیم گفتم فاطمه بگو خاله یاسمین کریسمس مبارک. گفت و بانمک گفت.xa0 بعد یاسمین گفت بگو بگه «مری کریسمس» بذار
السابقون
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 22:08
به نام خدا xa0 چرا شوهر من مثل شوهر الف همراه نیست؟ چرا خودم مثل ب خوب درس نمی خوانم؟ چرا مثل پ مادری ام عالی نیست؟ چرا مثل ت نمی توانم مدام سفر بروم؟ چرا اینقدر تنبلم و مثل ث یک کتاب نمی نویسم؟ ... سی
پیاده بین دو سیاره
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 22:08
به نام خدا xa0 چهار پنج سال پیش، رفته بودم پیش یکی از بهترین اساتید دوران کارشناسی ام. میخواستم برای موضوع پایان نامه دکتری نظرش را بپرسم. همان اوایل صحبت، قبل اینکه بحث ها تخصصی شود، پرسید: اصلا ببین
سفرنامه مشهد قسمت آخر: یا تو میخوانی به گیسویت مرا؟
-
تاریخ: 1397/9/26 ساعت: 7:59
به نام خدا xa0 سفرنامه, مشهد,م ناتمام ماند. همان چهار قسمت,ی را هم که نوشتم، یک شب چند ساعت از خوابم قرض گرفتم و نشستم پشت لپتاپ و بی وقفه فقط تایپ کردم... که یک جایی ثبت کرده باشم آن روزها را.xa0 بعد دیگر ه
سجاد... مامان پاشو!
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 6:19
xa0 "یه دختر خوشحاله که داره میره تولد دوستش." بادکنک قرمز هلیومی را که دست دختر جوان روبه رویم دیدم، قبل هرچیز این فکر به ذهنم رسید. من روی صندلی های انتهای اتوبوس نشسته بودم و او جلوتر روبه روی من.xa0 د
سفرنامه مشهد قسمت اول: ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 6:19
به نام خدا xa0 اینکه من بعد چهار پنج ماه بیایم مشهد, و همان چهار پنج روز با قرار چند سال یکبار بچه های دبیرستان جور دربیاید، و فائزه یادش از من باشد که خبرم کند ... از آن اتفاق های نادر شیرین روزگار بود.
سفرنامه مشهد قسمت دوم: مرا هزار امید است و هر هزار تویی
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 6:19
به نام خدا xa0 صبح زود بیدار شده بودم. خسته بودم. ولی فاطمه و آقای همسر که خوابیدند دلم نیامد بخوابم. بلند شدم لباس پوشیدم، اسنپ گرفتم و گفتم من دارم میروم حرم. غروب پاییز بود و سرد بود و راه حرم دور. آ
سفرنامه مشهد قسمت سوم: تو مرا جان و جهانی
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 6:19
به نام خدا xa0 فکر اینکه من برای کلاسم برگردم تهران و دوباره بیایم مشهد, از همان قبل سفر بود. فقط قرار بود آقای همسر هم پیش فاطمه مشهد بماند. بعد که گفت نمی تواند و باید زودتر برگردد تهران فکر کردم آن بر
سفرنامه مشهد قسمت چهارم: مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 6:19
به نام خدا xa0 دخترک چند ماه است افتاده روی دور تولد گرفتن. عاشق تولد بازی است. با دستمال کاغذی تکه شده و هرچیز مستطیلی کیک و برف شادی می ساخت... فکر و ذکرش تولد و جشن تولد بود ... مامان کی تولدم میشه پ