خرید بک لینک

"یه دختر خوشحاله که داره میره تولد دوستش."

بادکنک قرمز هلیومی را که دست دختر جوان روبه رویم دیدم، قبل هرچیز این فکر به ذهنم رسید. من روی صندلی های انتهای اتوبوس نشسته بودم و او جلوتر روبه روی من.

دوباره به چهره اش نگاه کرده ام. جاافتاده تر از دخترک خوشحال بود، "یه خاله مهربونه که می خواد خواهرزاده شو خوشحال کنه..." حدس ها می آمدند و می رفتند که دم غروب یک خانم چادری با بادکنک هلیومی قرمز وسط اتوبوس چه کار می کند...

بعد یک زمزمه آرام شنیدم، سرک کشیدم و پسرک کوچکی را دیدم که سرش را گذاشته بود روی پای مادر و خوابش برده بود. سیاهی شب و چادر و تاریکی اتوبوس مانع شده بود که تا آن لحظه ببینمش. مسئله حل شد و چند دقیقه بعد، دخترک خوشحالی که اول قصه داشت می رفت تولد دوستش، بادکنک را به دسته ی ساکش گره زد و سجاد, را که بیدار نشده بود به زحمت بغل کرد و از اتوبوس پیاده شد.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 6:19

صفحه بندی