نشسته ام پشت یک میز چوبی بزرگ رو به پنجره های رنگی کتابخانه. کلی روی خودم فشار آورده ام که حواسم پرت دخترک بغل دستی، یا آنی که پشت سرم نشسته نشود. حسابی مقاومت میکنم که به جای درس خواندن نیایم اینجا پست بنویسم. وبگردی نکنم. آخرش موفق می شوم. خودم را به سختی پای یک مقاله ادبی فلسفی نگه داشته ام. دوباره حرف های جدید، اسم های تازه. ایده ها تند تند دور سرم چرخ می زنند. افق های مشترک گادامر، شبیه اصل مکالمه گرایی باختین نیست؟ نمی شود نزدیکشان کرد؟ مقاله درآورد از این مقایسه؟ بیست تا تب در بروزرم باز است و خودم بین ساختارگرایی و هرمنوتیک و باختین و پل ریکوور در رفت و آمدم. اذان گفته اند و نرفته ام نماز. گفته ام این مقاله تمام شود بعد. بس که فهمیدنش سخت است و دنبال فرار کردنم. اس ام اس آقای همسر می آید. قرار بود فاطمه را از مهد بردارد و نهار بدهد و بخواباند، من هم یکی دوساعت بعد بیدار شدنش برگردم خانه. از این روزهای ایده آل صبح تا عصر درس خواندن در بهترین حالت، دو روز در هفته دارم. چسبیده ام به اولی اش که اس ام اس آقای همسر می آید. صبح دندان عقلش را کشیده و حالش خوب نیست. حتی آنقدر که بتواند فاطمه رو بخواباند. نوشته زودتر برگرد. می نویسم «نماز بخونم یا الان راه بیفتم؟» سریع جوابش می آید. «راه بیفت». چشمم که از صفحه گوشی بالا می آید در لحظه فرشته مهربان روبه رویم ظاهر می شود و چوب جادویی اش را به شانه ام می زند. بی مکث، صفحه لپتاپ را خاموش نکرده می بندم. سریع به مقصد خانه اسنپ میگیرم. بعد بلند می شوم و وسایلی که دور خودم پخش کرده ام را جمع می کنم. تا کلید کمد را تحویل بدهم و برسم دم در کتابخانه اسنپ هم رسیده. سوار تیبای سفید رنگ می شوم و همان طور که چشمم روی سر در مغازه ها و شلوغی ماشین های خیابان می چرخد، در ذهنم برنامه ریزی می کنم. باید برای آقای همسر سوپ بگذارم. جو پرک می خواهد که زود آماده شود. فرنی هم بپزم؟ احتمالا تا یکی دو روز فقط باید غذای نرم بخورد. کمتر از نیم ساعت بعد با جو پرک و خامه و جعفری تازه به دست در خانه ام. لباس درنیاورده آب عسل غلیظ می دهم دست آقای همسر. غذای فاطمه را می دهم، می خوابانمش، سوپ را می گذارم روی گاز ...
ساختارگرایی و پساساختارگرایی و ابوت و ریکوور و باخیتن روی هوا مانده اند و من زیر شعله گاز را کم می کنم. مثل تئاترهایی که در آنها یک بازیگر دوسه نقش را بازی می کند، به آنی صورتکم عوض می شود و در لحظه چنان در نقش جدید فرومی روم که تماشاچی ها پشت هم برایم کف می زنند.
تا اینجا همه چیز خوب است. شاید قرار است بهتر هم بشود. بعد آقای همسر می خوابد، فاطمه می خوابد. من هم کار چندانی ندارم و حالا باید برگردم سر درسم. بروم توی نقشی که دوساعت پیش حسابی تویش فرو رفته بودم. ولی دیگر نمی توانم لپتاپ را باز کنم، دستم نمی رود که ورق های سفیدم را بگذارم جلو دستم، کتاب های درسی قطور به چشمم دست نیافتنی ترین قله های دنیا می آیند که توان فتحشان را ندارم ... در این دوساعت انگار سال های نوری از ریکوور و باختین و پیرنگ و ابرپیرنگ دور شده باشم، توان برگشتن این مسیر را ندارم.
عصر آقای همسر بیدار می شود: به کارات رسیدی؟ سرم را به چپ و راست تکان می دهم.
همه چیز خوب است، من مسافت بین این سیاره ها را آنقدر رفته ام که از حفظ شده ام، من یک فرشته مهربان دارم که به آنی نقشم را عوض می کند ... همه چیز خوب است جز اینکه چوب جادویی فرشته فقط یکبار در روز کار می کند.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی