خرید بک لینک
به نام خدا

صبح زود بیدار شده بودم. خسته بودم. ولی فاطمه و آقای همسر که خوابیدند دلم نیامد بخوابم. بلند شدم لباس پوشیدم، اسنپ گرفتم و گفتم من دارم میروم حرم. غروب پاییز بود و سرد بود و راه حرم دور. آقای همسر گفته بود بمان شب با هم میرویم. مطمئن نبودم که می شود. از مادرشوهرم خداحافظی کردم و آمدم بیرون. زائر شده بودم. پر از بغض پر از حرف پر از دلتنگی ... مثل غریبه ها مسیرهای شهرم را با اسنپ می رفتم. که بلد نبودم و همیشه عجله داشتم. ماشین که وارد خیابان امام رضا(ع) شد، چشمم افتاد به آن طلایی دور و فکر کردم چه خوشبختند مردم شهری که انتهای خیابان هایشان به یک حرم می رسد.

رسیدم، وارد صحن شدم و ایستادم روبه روی تابلوی اذن دخول. غروب سردتر و پررنگ تر شده بود. من هنوز نرسیده دیرم شده بود. چشم دوختم به کلمات و یاد یک آرزوی قدیمی افتادم. یاد شب ها و روزهایی که در غربت تهران لم تنگ حرم می شد و فکر می کردم کاش میشد کاش می شد که با اولین ۱رواز خودم را به مشهد, برسانم و چندساعت بعدش برگردم. همه اش به قدر یک زیارت کوتاه. به قدر نفس کشیدن در این حریم. حالا آنجا بودم. روبه روی گنبد ... گفتم فکر کن آن آرزوی قدیمی برآورده شده... یک کوله بار غصه و دلتنگی را از تهران با خودت آورده ای ... حالا اینجایی... با همان دقیقه های محدود برای زیارت... برای نفس گرفتن ...

بعد توی صحن ها چرخیدم و سر از گوهرشاد درآوردم و در رواق نماز خواندم و با آرامش راه رفتم و هی خیره شدم به گنبد هی اشک ریختم و هی یاد یاسمین کردم و هی به جای یاسمین سلام دادم ... که همیشه کفتر جلد صحن گوهرشاد بود.

بعد زیارت خواندم و با آرامش حرف زدم و سر صبر خداحافظی کردم و آمدم بیرون. دوباره اسنپ گرفتم و برگشتم خانه. بقیه چای و شیرینی عصرشان را خورده بودند که من برگشتم. با یک آرزوی برآورده شده.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 6:19

صفحه بندی