تابستان که قرار شد مامان و پدر بروند نروژ دیدن یاسمین، قرار بود ما هم برویم. اصلا از اول برنامه را خانوادگی ریخته بودیم. فقط آماده شدن مدارک ما کمی بیشتر طول کشید و آنها درخواستشان را چند هفته زودتر دادند. ویزای آنها که آمد وضعیت ویزای ما هنوز معلوم نبود. چند هفته تعلیق سخت را گذراندیم. یعنی به ما هم ویزا می دهند؟
هرچند توی حرف خیلی وقت ها میگفتیم احتمالش زیاد است که ندهند. ولی انگر ته دلمان همه خوش بین بودیم که در نهایت با هم راهی سفر می شویم. نروژ غیر از یاسمین که بعد ده یازده ماه دیگر حسابی دلتنگش بودم، یک کشور قشنگ سرسبز توی قاره سبز بود. یکسال یاسمین از شهر و کشورشان عکس فرستاده بود و هی من یاد کوهستان های سرسبز کارتون هایدی افتاده بودم. یاد همه کارت پستال های قشنگ دنیا ... و کنار همه اینها کدام آدمی است که دوست نداشته باشد اروپا را ببیند؟
و قرار بود یک جمع خانوادگی دلچسب سه چهار هفته ای هم باشد.
همیشه وقتی جواب درخواست ویزا از سفارت می آید، فقط از وی اف اس زنگ می زنند که بیایید. کسی پاکت شما را زودتر باز نمی کند که خبر داشته باشد ویزا گرفته اید یا ریجکت شده. توی آن چند ساعت تا برسیم هروی سنتر، چه هول و ولایی توی دل ما بود. توی گروه خانوادگی مان در واتس اپ بود. من هی محکم میگفتم ریجکت شدیم. مامان میگفت انرژی منفی نفرست. من مسخره میکردم و میگفتم ریجکت شدیم. آن منفی نگری ها و نفوس بد زدن ها همه اش تلاش های روانی ناخودآگاه برای حفظ امنیت روانی بود. حالا می فهمم.
از در آسانسور که آمدیم بیرون یکی داشت با گریه از روبه رو می آمد. بغل دستی اش دلداری اش می داد و او مثل ابر بهار گریه می کرد. ما پیاده شدیم و آنها سوار شدند. توی دلم بهش خندیدم. چقدر بچگانه! آسمان که به زمین نیامده! ریجکت شدن مگر گریه دارد؟!
ما هم ریجکت شده بودیم. هر سه نفرمان. دلیلش که معلوم بود. وضع نابسامان کشور و احتمال مهاجرت و خلاصه عزتی که به پاسپورت ملی مان برگشته بود. خیلی نرمال ناراحت شدیم و آمدیم بیرون. توی گروه نوشتم به ما ویزا ندادند. خیلی کوتاه. خیلی ساده.
توی ماشین که نشستیم، آقای همسر خوشحال بود از اینکه پروسه چندماهه ویزا گرفتن بالاخره تمام شده و تکلیفش معلوم شده. خوشحال تر حتی به خاطر اینکه لازم نیست چند هفته از کار و زندگی اش بیفتد که خانواده همسرش می خواهند هم را ببینند. فاطمه هم که از کل قضیه بی خبر بود و من ناراحت بودم. هر چه بیشتر از لحظه ای که پاکت را باز کردم و فهمیدم ریجکت شدیم میگذشت، بیشتر واقعی می شد انگار. کارت پستال های جذاب از مناظر سرسبز اروپا یکی یکی پاره می شد. جمع شش نفری مان بعد چند سال به هم میخورد، حرف زدن های نصف شب تا سر صبح با یاسمین آرزو می ماند، تصویر فاطمه در بغل یاسمین، وای این تصویر فاطمه در بغل یاسمین ... محو می شد. و من اندازه خودم برای یاسمین هم غصه می خوردم که قرار نیست فاطمه را ببیند.
کم کم ناراحتی ام آقای همسر را شاکی کرد. انتظار داشت به عادت همیشه به روی خودم نیاورم. طبیعی رفتار کنم. بگذرم و بگذارم بگذرد. فراموش کنم. ولی نمی شد. زود بود برای بی خیال شدن، برای فراموش کردن. من هم متقابلا از خوشحالی اش عصبانی بودم. از بی خیالی و عدم درک متقابل اش.
بگذریم. به خانه که رسیدم دیدم داغش هنوز تازه است. تمام نمی شود. رد نمی شود. عصبانیتم از آقای همسر هم مضاعفش کرده بود. بی خیال جفتشان شدم. نشستم روی مبل و زدم زیر گریه: من دلم برای خواهرم تنگ شده... به خودم اجازه عزاداری دادم. نازنینی که توی دلش گریه آن دخترک را مسخره کرد بود، رفت کنار و برای اولین بار خودم شدم. خودی که دلش گنده نبود. خودی که دوست داشت برود خواهرش را ببیند و حالا نشده بود. رک شده بودم: خودی که دوست داشت خارج را ببیند، و نشده بود ...
به همه نشدن ها فکر کردم و گریه کردم. تا دو ساعت بعد هم نه به آقای همسر کار داشتم نه به فاطمه. عزادار بودم. غصه دار بودم و باید درکم می کردند. درکم نکردند ولی مهم نبود.
بعد که به اندازه کافی گریه و زاری کردم و غصه خوردم و بی حرف به روبه رو خیره شدم و توی مبل مچاله شدم، بلند شدم. غصه تا حد زیادی تسکین پیدا کرده بود. آرام تر شده بودم.
بعد فکر کردم چرا یک عمر اجازه عزاداری را از خودم گرفته بودم؟ عزاداری برای غصه های کوچک. غم های بزرگ. عزاداری برای ناکامی های کوچک و بزرگ زمینی. عزاداری برای آرزوهای بچگانه حتی.
من همیشه لبخند زده بودم، طبیعی برخورد کرده بودم، به فکر نگاه و قضاوت بقیه بودم، با خودم روراست نبودم، از خودم توقع بیجا داشتم ... و هی غصه ها و اشک ها و ناراحتی ها را قورت داده بودم. انگار یک مادربزرگ بی فکر یک عمر با «از تو بعیده!» و «زشته!» و «این چیزای کوچیکم ناراحتی داره؟» و «مردم چی میگن؟» و «خجالت بکش!» در وجودم فرمانروایی کرده بود. اجازه عزاداری را از من گرفته بود و غصه ها تمام نشده بودند. هی بزرگ و بزرگ تر می شدند. ادامه دار می شدند. عقده می شدند و می چسبیدند به گلویم.
برای اولین بار مادربزرگ را کنار زدم، برای یک ناکامی کوچک دنیایی، غصه خوردم و گریه کردم و عزا گرفتم. بعد تحملش یک دنیا آسان تر شد. انگار همه هیبت غصه اش شکست.
بعد مامان و پدر رفتند. ما نرفتیم، مرتب عکس فرستادند و خودمان را آنجا دیدیم. ما به رد شدن ویزا اعتراض کردیم، دوباره مدارک جدید جور کردیم، آقای همسر انصراف داد که خیالشان جمع شود بر میگردیم، دوباره منتظر شدیم، ویزای من آمد، بعد یک ماه فاطمه را ریجکت کردند. ( باز همان علت شرایط نامساعد کشور و احتمال رفتن و برنگشتن و عزت پاسپورت ایرانی و اینها! الان برای همه دنیا مثل افغانی ها شدیم خلاصه!) پرونده سفر ما به نروژ و دیدن یاسمین بعد کلی تلاش و امید و آرزو بالاخره بسته شد. شاید برای سال ها بسته شد. و من با همه اینها خیلی خوب، خیلی طبیعی، خیلی راحت کنار آمدم.
زخمش یک روزی، یک جایی سر باز کرده بود و تمام شده بود.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی