خرید بک لینک
به نام خدا

سفرنامه, مشهد,م ناتمام ماند. همان چهار قسمت,ی را هم که نوشتم، یک شب چند ساعت از خوابم قرض گرفتم و نشستم پشت لپتاپ و بی وقفه فقط تایپ کردم... که یک جایی ثبت کرده باشم آن روزها را.

بعد دیگر همان ساعت های قرضی را هم نداشتم که بنویسم، یک دل سیر میم را دیدم، وسط روشنی سر ظهر رفتیم توی کافه و هوا که حسابی تاریک شده بود آمدیم بیرون و تمام این چندساعت را پشت هم و بی وقفه و از این شاخه به آن شاخه... فقط حرف زدیم. و مگر من چند نفر توی دنیا دارم که به اندازه میم حرف هم را بفهمیم. و بعد آن زیارت سر شبی دونفری، با هم زیارت نامه خواندن، دوباره حرف زدن، رسیدن به جاهای خوب، کشف های جدید درباره دنیا... مثل همان روزهای سرخوش دبیرستان و کلیدواژه هامان... و چند نفر توی دنیا هستند که اندازه من و میم کلیدواژه مشترک داشته باشند؟ و دوباره زیارت خواندن و برگشتن و آهنگ شجریان که توی ماشین می پیچید و به میم گفته بودم من برای امام رضا(ع) زمزمه اش می کنم: خوب شد دردم دوا شد ... خوب شد .... دل به عشقت مبتلا شد خوب شد ...

و خانه زهرا. و تکتم که با مریضی خودش را رسانده بود، کیکی که برای فاطمه خریده بودند و تولدی که به لیست تولدهای قبلی اضافه شد و این دفعه من را هم سورپرایز کرد ... و حرف های مهمی که روی روفرشی، وسط سیب و پرتقال خوردن شروع شد و ناتمام ماند ولی جرقه های خوبی را در ذهن هرسه مانا روشن کرد... و امید دفعه بعدی که خدا می داند کی میرسد ولی از حالا حرف هایش را معلوم کرده ایم.

و هیچ چیز توی دنیا برای من لذت بخش تر از حرف زدن نیست. حرف زدن با رفیق های جان. از دلمشغولی ها و فکرها و کشف ها و دغدغه ها ... حرف زدن رو به جلو، حرف زدن به مثابه فکر کردن چند نفری.

و آن زیارت آخر. مامان که توی ماشین کنار فاطمه خواب رفته منتظرم بود، من که قدم هایم را تندتند برمیداشتم که برای حرف زدنم بیشتر زمان بخرم، گوهرشاد سرد و خلوت. و زمانی که کش آمد ... آنقدر کش آمد، آنقدر حرف زدم، آنقدر تمام کردم و از نو شروع کردم که وقتی از حرم آمدم بیرون باورم نمیشد تمامش نیم ساعت بوده باشد. و آن جمله های آخر : و سعیه الیکم غیر منقطع ...

و تصویر گوهرشادی که ماند روی پس زمینه موبایلم. برای همه شب های سرد و خلوت تهران.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: دوشنبه 26 آذر 1397 ساعت: 7:59

صفحه بندی