دخترک چند ماه است افتاده روی دور تولد گرفتن. عاشق تولد بازی است. با دستمال کاغذی تکه شده و هرچیز مستطیلی کیک و برف شادی می ساخت... فکر و ذکرش تولد و جشن تولد بود ... مامان کی تولدم میشه پس؟
خیالش آنقدر دوست داشتنی بود که تا تولدش صبر نکردیم. با کیک های کوچک و برف شادی و شمع واقعی. یکبار با کادو، یکبار بی کادو، یکبار برای, از پوشک گرفتن، چندبار برای عروسک ها با کیک و شمع اسباب بازی ... خلاصه آنقدر تولد بازی کردیم که رسید به تولد واقعی اش. که این همه انتظارش را می کشید.
یکی دوسال پیش یکبار دیگر نزدیک تولد فاطمه مشهد, بودم. داشتم میرفتم خانه مادرجون که یک کیک هم خریدم و بردم آنجا. تولدمان نه شمع داشت نه دست زدن... ولی بارها مادرجون و عمه یادش کرده بودند: تولد دخترتو اومدی اینجا گرفتی!
امسال هم خواستم آن خاطره شیرین را تکرار کنم. دوباره سر راه خانه مادرجون یک کیک کوچک گرفتیم. این بار برف شادی و بال فرشته ای هم داشتیم. رفتیم، برف شادی زدیم، شمع روشن کردیم و چندتا عکس گرفتیم. آنقدر ساده و کوتاه که شکل هیچ تولد گرفتنی نبود. من و مامان و پدر و فاطمه و عمه و مادرجون. دل این دو نفر آخری ولی شاد شد و من همین را می خواستم. و پدر که خوشحالی اش به ل بخند, روی لب های مادرجون بند است.
عصر رفتیم خانه مامان بزرگ. دوباره کیک گرفتم. این بار کمی بزرگتر. به کسی هم خبر ندادیم که دنبال کادو نروند. آقای همسر همان تهران تاکید کرده بود فاطمه تزئین و برنامه های قبل و بعدش را دوست دارد. حواسم باشد به دل دخترک راه بروم. حواسم بود و سر راه کلاه بوقی خریدم و ریسه و بادکنک ... رفتیم و مامان بزرگ و خاله زهرا خانه بودند. دایی رضا و بچه ها هم از بالا آمدند و حالا تولدمان کمی واقعی تر شد. بچه ها خوشحال بودند، بزرگ تر ها می خندیدند و دوباره عکس گرفتیم و فاطمه شمع دومش را فوت کرد.
امروز رفتیم خانه آقای همسر. بادکنک و ریسه ها را هم با خودمان بردیم. دوباره تزئین کردیم و برف شادی زدیم. پدرشوهر زود رفت بخوابد و من و فاطمه و مادرشوهر هی عکس گرفتیم و تولدت مبارک خواندیم و سعی کردیم فضا را شاد کنیم.
تهران که برگردیم، قرار است برای مهدش کیک بخرم و آنجا هم در حد یک کیک خوردن و برف شادی زدن تولد داشته باشد. بس که دخترک از اول سال آرزوی تولد گرفتن در مهد را دارد. احتمالا یک تولد سه نفری دیگر با همان کیک یک نفره های قنادی خوشه هم بگیریم که آقای همسر کادو فاطمه را بدهد و عکسش بماند. تولد با دخترعمو و دخترعمه هم که از همه مهم تر است. سه تا فسقلی که کل سال چشم انتظار تولد همدیگرند و ده بار باید برایشان شمع روشن کنیم و به ترتیب و یکی یکی و با همدیگر ... فوت کنند. آن هم زحمتش یک کیک ساده است که برای مهمانی هایمان هم می پزیم و یکی از همان دورهمی های دوسه هفته یکبار.
بقیه اش را نمی دانم. فعلا همین هاست. دیشب زن دایی میگفت ما چندسال پیش با یک کیک یزدی و کبریت مدام برای امیرعلی تولد می گرفتیم و من فکر کردم چه ساده می شود بچه ها را خوشحال کرد و دریغ می کنیم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی