خرید بک لینک
به نام خدا

فکر اینکه من برای کلاسم برگردم تهران و دوباره بیایم مشهد, از همان قبل سفر بود. فقط قرار بود آقای همسر هم پیش فاطمه مشهد بماند. بعد که گفت نمی تواند و باید زودتر برگردد تهران فکر کردم آن برنامه هم منتفی شد. ولی مشهد اینبار زیادی کوتاه شده بود و با این نصف شدن بین خانه ما و خانه آقای همسر... با حرم رفتن و دیدن مادربزرگ ها و کارهای دیگر ... چیزی ازش نمانده بود. و من از رمضان مشهد نیامده بودم و مامان و پدر خیلی تنها بودند. همین شد که فکر کردم استخاره کنم و استخاره بد نیامد و یکی از عجیب ترین تصمیم های مادری ام را گرفتم. فاطمه را گذاشتم و با آقای همسر برگشتیم تهران.

برای شما شاید اینقدر عجیب و غریب نباشد ولی برای من دو روز و نیم دوری از فاطمه یک عمر بود. مخصوصا که نگرانش بودم، و استرس دلتنگی کردنش را داشتم ... بعد که دیدم خوب است و یادم هم نمی کند یک دنیا آرام شدم.

کله سحر که ما داشتیم راه می افتادیم و فاطمه خواب بود، آرام رفتم بالای سرش که ببوسمش، بعد ناخودآگاه بوییدمش ... چه بوی خاص شیرینی داشت. هنوز انگار بوی نوزادش اش را می داد. مخلوطی از بوی شیر و عطر گل و حس تازگی. من از وقتی فاطمه چندماهه بود دیگ بویش را حس نکرده بودم، فاطمه هیچ وقت برای من بو نداشت. حالا دم راه افتادن ...

همان جا بود که فهمیدم کار درستی کردم. باید می رفتم که قدرش را بدانم. فاطمه که همیشه قدر من را می دانست، برای من ولی این دوری لازم بود. بعد سه سال اجبار با بچه بودن، حالا این اختیار را داشتم که پیشش نباشم و فکر کردم برای بیشتر دوست داشتنش، برای بیشتر وقت گذراندن بهش ... باید عذاب این دوری را بکشم.

همان اول راه هم من و هم آقای همسر پشیمان شدیم. من که حاضر بودم برگردیم و آقای همسر بماند و خودم تنها برگردم تهران. اتفاق های خوبی داشت می افتاد. هردومان این دلتنگی را لازم داشتیم. زیادی به بودند فاطمه عادت کرده بودیم، زیادی به این نعمت خو کرده بودیم و یادمان رفته بود قدرش را بدانیم...

بعد هی توی راه گوسفند دیدیم و فاطمه نبود که نشانش دهیم، توربین دیدیم و نبود که برایش توضیح دهیم... هی یادش کردیم و من بغض کردم و نسکافه داغ خوردم. کل راه بغضم را قورت دادم تا رسیدیم به خانه و خانه بی فاطمه اصلا خانه نبود.

بعد که چندبار با فاطمه صحبت کردم و خوشحال بود، بعد که مامان مطمئنم کرد چقدر خوب و خوشحال است و خوش می گذراند، بعد که شب راحت و بی دردسر بغل مادربزرگش خوابید... خیالم راحت تر شد و توانستم غصه نخورم. رفتم خیاطی لباس هایم را بگیرم و دیگر لازم نبود غر بزنم مسیر نیم ساعته چقدر با پاهای کوچک فاطمه طولانی می شود، فردا صبحش بیدار شدم و نشستم سر کارهایم و دیگر لازم نبود نگران غرزدن و بهانه گیری های دخترک وقتی سر کاری می نشینم باشم، بعد سه سال با آقای همسر رفتیم سینما، تنها و سبک بار رفتم راه آهن، مثل قدیم ها که بچه نداشتم و حالا تمام حواسم مال خودم بود، در قطار کتاب خواندم، فیلم دیدم، خوابیدم و نگران خاب و غذا و حوصله سر رفتن و دستشویی کسی نبودم ... همه اش خوب بود، تجربه هایی که بعد سه سال مادری بی وقفه لازمش داشتم، به قدر یک سر زدن کوتاه شاید، به قدر یادآوری خاطرات قدیم ...

ولی از همه مهم تر چیز دیگری بود. اینکه هیچ کدام ... هیچ کدام... ان تحفه هایی که این سه سال حسرتش را می خوردم نبود. بدون فاطمه همه چیز آسان تر بود، دست خودم بود، برای خودم بود ... ولی دیگر رنگ و بویی نداشت، لذت نداشت...

دو روز و نیم فاطمه را نداشتم و چقدر این نداشتنش برای من لازم بود.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 6:19

صفحه بندی