خرید بک لینک
به نام خدا

چهار پنج سال پیش، رفته بودم پیش یکی از بهترین اساتید دوران کارشناسی ام. میخواستم برای موضوع پایان نامه دکتری نظرش را بپرسم. همان اوایل صحبت، قبل اینکه بحث ها تخصصی شود، پرسید: اصلا ببین میخوای بیای تو کار پژوهشی یا نه؟ جدی شد: کار پژوهشی و دانشگاهی کردن خیلی سخته. خیلی سخت. بعد بالاخره رفت روی موضوع و نقد کرد و نظر داد.

بقیه حرف هایش کم و بیش یادم مانده اما آن جمله مقدمه و آن سوال، برای منی که آن موقع سال اول دکتری بودم، و این یعنی خواسته یا ناخواسته مسیر دانشگاه و پژوهش را انتخاب کرده بودم، حرف عجیبی بود. شاید به همان خواسته یا ناخواسته، برمی گشت. قبل هرچیز استاد پرسیده بود این انتخاب آگاهانه بوده؟ میخوای پژوهش گر بشی یا نه؟ اول تکلیفت رو با خودت معلوم کن.

چهار پنج سال گذشته و من تازه دارم اهمیت حرف آن روز استادم را درک می کنم. حالا که وسط کارها و مشغله های کوچک و بزرگ زندگی خانوادگی، پایان نامه نوشتن نچسب ترین تکه ممکن است. درس خواندن و کلاس رفتن را می شود با همسر و مادر و دختر بودن، با آشپزی و سفر رفتن و مهمانی دادن ... یک جوری جمع کرد. اما رساله نوشتن ... پژوهش کردن ... مقاله علمی پژوهشی نوشتن... دوسال است در کشاکش جمع کردنش هستم و نمی شود. نمی چسبد.

توی همین دوسال سخت است که بارها فکر کردم اصلا چرا این مسیر را انتخاب کردم؟ چرا دانشگاه؟ چرا پژوهش؟ حالا دیگر دنیا بزرگ شده و خیلی وقت است موفقیت فقط در دانشمند بودن خلاصه نمی شود. کلیشه ها شکسته، بازیگر و سلبریتی در مراسم ختم مریم میرزاخانی شرکت می کنند و جوری ژست می گیرند و ابراز همدردی می کنند انگار از یک سنخ بودند. آنقدر که خودشان هم باورشان می شود و مردم هم باورشان می شود و کسی از خودش نمی پرسد این آدم های محزون سیاه پوش خودشان چه خوانده اند، چقدر خوانده اند. غیر نقش بازی کردن جلوی دوربین کجای دنیای علم را تکان داده اند؟... که حالا در فقدان دانشمند ریاضی دان به شدت احساس همدردی می کنند.

در دنیای امروز آدم ها آشپز می شوند، بازیگر می شوند، نقاش می شوند، آرایشگر می شوند، طراح لباس می شوند، حتی سلبریتی می شوند و با یک پیج گل و بلبل از خانه و زندگی و بچه شان کلی درآمد و مشغله و موقعیت اجتماعی کسب می کنند.

ادم می تواند مزون داشته باشد، می تواند فروشگاه لباس بزند، می تواند حتی یک کتابخوان حرفه ای باشد یا توی پروفایل پیجش بنویسد بسیار سفر باید و تراولر بشود. برای تشخص یافتن و موفق شدن و اعتبار اجتماعی کسب کردن حتما نباید درس خواند و دانشمند شد و پژوهش های سخت انجام داد.

سخت. خیلی سخت. استاد راست می گفت. این روزها که دارم روی پایان نامه کار می کنم گاهی احساس میکنم مغزم فشرده می شود. بس که دنیاهای جدید، اطلاعات جدید و حرف های جدید زیاد است. تسلط روی همه اینها، تعریف مسیر پژوهش، پیدا کردن یک روزنه جدید برای پر کردن در این دنیای علم ... و بعد پرکردنش. اصلا آسان نیست. آن هم برای مادری که دوساعت بعد، عقربه های ساعتش می نشیند روی دوازده و باید برود دخترش را از مهد بردارد و غرق شود در مادرانگی و خانه داری.

اینطور وقت ها حالم حال آدمی را می ماند که هر روز مسافت بین دو  سیاره   را   پیاده   طی می کند. گاهی یک ساعت است که فاطمه را از مهد برداشته ام، یا دوساعت است از کتابخانه برگشته ام ولی هنوز توی سیاره قبلی ام. گاهی یک ساعت است فاطمه را گذاشته ام مهد و همچنان دست و دلم به خواندن و نوشتن نمی رود. هی بین سیاره ها پرت می شوم. راه می روم، کشیده می شوم ... و احساس می کنم توان این همه بُعد مسافت را ندارم.

و باز یادم از حرف استاد می آید: اصلا میخوای بیای تو این مسیر؟ میخوای پژوهش گر بشی؟ سخته ... خیلی سخت .

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 22:08

صفحه بندی