یاسمین گفته بود یکم صدای فاطمه رو ضبط کن برام بفرست. وسط حال و احوال، حرف که کم آوردیم گفتم فاطمه بگو خاله یاسمین کریسمس مبارک. گفت و بانمک گفت.
بعد یاسمین گفت بگو بگه «مری کریسمس» بذارم تو گروه هم کلاسی های دانشگاهم.
دخترک حرف گوش کن، چند بار به مدل های مختلف گفت مری کیسمس ... مری کریسمس... صدایش را ضبط کردم و فرستادم.
و همان چندثانیه صدا رفت توی گروه هم کلاسی های یاسمین، دانشجوهای دانشگاه شهر ولدای نروژ، که آدم هایی از کشورهای مختلف دنیا بودند. صدا و یکی دوتا عکس از فاطمه ای که صاحب صدا بود. مری کریسمس ... سه چهار ثانیه صدا بیشتر نبود.
خیلی نگذشته بود که اولین پیام را برایم فوروارد کرد:


give her a hug for her aunties and uncles from around the world
کلمات را که خواندم ، به خاله و عمو که رسیدم، پر از حسی غریب و شادی ای بی سابقه شدم. مخاطب پیام دخترک بود، ولی من یک دفعه احساس کردم جهانم به اندازه کل دنیا بزرگ شد. خواهر و برادرانم هم. دوستانم هم.
چه نزدیکیم ما و چه شبیهیم ما ... و چقدر مشترکاتمان با هم زیاد است. چرا زودتر نمی دانستم ... چرا استعاره قدیمی بی دین و کافر و اهل کتاب و گمراه ... دست از سرمان برنمی دارد. که اگر هدف به راه آوردن هم باشد، قدم اول تعامل است. محبت است و رو در رو نشستن ...
نه از بالا به پایین، یا پایین به بالا نگاه کردن.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی