روزهایی که کتابخونه میام، اون ساعت هایی که پشت میز نشسته م، وسط خوندن و نت برداری، وقتی گیج یا خسته میشم و برای استراحت سرمی چرخونم بین آدما، خیره میشم به بقیه ... همه چیز، همه کس، انگار یک کتاب بزرگ پر از ایده ست برای فکر کردنم.
با ظاهر و حجابی که من دارم، اونطور که اغلب از آدما شنیدم، بعید میدونم به چشم بقیه بیشتر از یک دانشجوی کارشناسی نهایتا بیست و سه چهارساله بیام. یکی که نشسته یک گوشه، حسابی منغعل و گوشه گیره و مدام سرش توی کتاب و لپتاپشه. درون این دانشجوی کوچیک کم سن و سال(!) ولی یه مامان بزرگ بالقوه نشسته یک هشت ساله ازدواج کرده، یک دختر سه ساله داره، داره سی ساله میشه و سنش از بیشتر آدمای اونجا بیشتره.
توی این روزا، وسط این استراحت ها، بخوام یا نخوام روی روابط آدم ها، شخصیت آدم ها، نوع تعاملشون دقیق میشم. فکر میکنم و بخوام یا نخوام ذهنم درگیر آینده شون میشه. همین آدم پنج سال دیگه، همین بغل دستی اگه بره تو قالب یک استاد، فلانی وقتی پدر بشه ...
اینجاست که میبینم قضاوت ما از شخصیت افراد و تصمیمی که بر مبنای این قضاوت برای شدت و نحوه تعاملمون باهاشون میگیریم، معمولا چقدر تک بعدی و مقطعیه.
دانشجوهای پژوهشگاه، تو لحظه هایی که نشستن پشت میزای چوبی و سرشون تو لپتاپ و کتاب های مرجع قطوره، وقتی بین درس خوندن با هنسفری آهنگ گوش میکنن، وقتی از آبدارخونه برای خودشون چای میریزن و چندنفری روی مبلای لابی مشغول گپ و بحث میشن ... وقتی از در میرن بیرون و توی پیاده رو با موبایل صحبت میکنن یا سیگار میکشن ... تو تنهایی خوندن ها، با هم مباحثه کردن ها، استراحت ها ... همه تو یک قالبن: قالب درسی. قالب دانشجویی.
حتی وقت گپ و گفت بین مطالعه هم تو این آدم رو در قالب دانشجوییش میبینی. یک تک بعد فراگیر در این محیط. من وقتی نوزده بیست ساله بودم، از روی همین تک بعد درباره شخصیت آدم ها، خوب یا بد بودنشون، موفقیت یا عدم موفقیت شون و نظر و احساسم نسبت به اونها قضاوت می کردم.
حالا دارم سی ساله میشم. و در ده ساله گذشته انقدر بعدهای مهم تر و جدی تری از زندگی دیدم. که در مقایسه با همه اونها، بعد درسی و دانشجویی در حاشیه قرار میگیره.
حالا وقتی دختر روبه روییم با روان نویس های رنگی، توی دفترچه بزرگش نوت برمیداره و بعضی وقت ها از پشت سریش سوال می کنه ... پشت اون عینک و شال و پلیور، یه مادر میبینم... سعی میکنم تصور کنم این آدم چطوری مادری خواهد کرد؟
وقتی در لحظه ورودم پسری رو میبینم که لیوان نسکافه به دست و هنسفری به گوش، زیر بارون نم نم ایستاده و نفس عمیق میکشه، سعی میکنم پشت این تصویر مردی رو ببینم که میخواد مشکلات بین همسر و مادرش رو حل و فصل کنه.
دارم در تک تک کمدها رو برای پیدا کردن یه جای خالی باز و بسته میکنم که یکی ناغافل کیف سبزش رو از کمدی که درش رو باز کردم برمیداره و از در میره بیرون، از پشت سر چشمم به کاپشن سبز و کیف جمع و جوری که کج انداخته میفته و با خودم فکر میکنم، وقتی ساعت هشت هشت شب، دکتر بهش بگه باید بچه پنج ساله ش رو بیمارستان بستری کنه، چه حالی میشه؟ چطور کنترل اوضاع رو دست میگیره؟
نمیتونم به آدم های غرق در کتاب رها از همه چیز نگاه نکنم و فکرم نره سمت اینکه چندسال بعد، چطور با صاحبخونه سر کرایه چونه میزنن؟
دخترهای دانشجو رو ببینم و فکرم نره سمت اینکه بعدها چطور با خانواده همسرشون تعامل خواهند کرد؟
چطور خرج خونه رو مدیریت می کنن؟
چطور بچه شون رو از پوشک میگیرن حتی! ...
یکی از بازی های من وقت استراحت بین درس اینه که سعی کنم از تصویر الان آدم ها، توی این بُعد، واکنششون رو در لحظات حساس بُعدهای دیگه حدس بزنم. باید اعتراف کنم که اصلا بازی آسونی نیست.
و کاش کاش کاش وقتی داریم قدم های اول آشنایی با یک آدم رو برمیداریم، کمی با این بازی ها آشنا بودیم.
یکبار وقتی سال اول دانشگاه بودم، با یکی از همکلاسی های متاهل کلاس زبانم بحث ازدواج و انتخاب شد. من خیلی مصر بودم که رشته و شغل و سطح تحصیلات طرف مقابلم باید اینا باشه. اون موقع، تو اون غروب بعد کلاس، وقتی دوتایی از خط عابر یک چهارراه شلوغ رد شدیم و تو نور ملایم پیاده رو بعدش شروع به راه رفتن کردیم، جمله ای بهم گفت که بعد اون هر روز درستیش رو بیشتر از قبل تایید کردم: ازدواج و زندگی مشترک وقتی معنی خودش رو پیدا میکنه که تو با اون آدم زیر یه سقف، تنها باشی و نحوه تعاملتون در همه مسائل ریز و درشت یک زندگی مشترک ... و اون موقع آخرین چیزی که اهمیت داره اینه که آدم روبه روت چی خونده و کجا کار میکنه و سطح تحصیلاتش چقدره!
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی