من همیشه نگاه سخت گیرانه ای به روحانیون داشتم. شاید چون همیشه از دور نگاهشان کرده بودم و همین توقعم را بالا برده بود. من در خانواده مذهبی ای به دنیا آمدم، فامیل غالبا معتقدی دارم ولی کسی بینمان روحانی نیست.
همیشه سخت گیر بودم و همیشه میگفتم می شود انتخاب کرد که لباس نپوشید. از همان اول. آدم صاف و ساده بگوید من دوست دارم درس دین بخوانم اما نمی خواهم نماد مذهب باشم. آن وقت هرکاری که می خواهد بکند. ولی کسی که لباس پیامبر(ص) را پوشید دیگر دست خودش نیست که هر کار میخواهد بکند. حرف و رفتار و کوچکترین واکنش هایش همه به حساب دین نوشته می شود. آدم ها را از دین دور یا به آن نزدیک می کند. او خواه ناخواه در ذهن ما نماد دین است و نماد دین نمی تواند خیلی برای خودش زندگی کند، نباید ضعف هایش توی چشم بیایند. باید حسابی تزکیه شده باشد. چون همه چیزش به اسم خدا و پیغمبر و اسلام تمام می شود.
یک وقتی هم اینجا درباره یکی از مصادیقش نوشته بودم : http://chekkeha.blogfa.com/post/348
بماند. خلاصه یک عمر راحت سر جایم نشسته بودم و برای بقیه نسخه می پیچیدم. قضاوتشان می کردم و نچ نچ می کردم. تا سفر هفته قبل. وقتی بعد سال ها با تور سفر کردم و یکدفعه برای ساعت ها در کنار آدم هایی قرار گرفتم که هیچ کدامشان شبیه من، مامان و پدر نبودند. یکدفعه خودم را دیدم که عبا و عمامه پوشیده ام.
همین مذهبی که سال ها برای من انتخاب شخصی، علاقه شخصی بود. همین چادری که به خاطر دلم سرم کرده بودم، آنجا شده بود نماد. نماد دین و مذهب و انقلاب. توی آن یک روز و نصفی که مجبور بودیم با تور همراه باشیم و در ون های کوچک با فاصله کم از آدم های مختلف اطراف جزیره را بگردیم، داشتم از شدت فشار نگاه ها و قضاوت ها له می شدم.
خیلی لازم نبود حرفی زده شود، نگاه ها از همه چیز گویا تر بود. همه با فاصله از ما ایستاده بودند و منتظر آتو گرفتن بودند تا به حساب اسلام و انقلاب بگذارند. یکدفعه دیدم وسط این چهل پنجاه نفر آدم، انگار فقط ما سه نفریم که نباید جایی معطل کنیم و بقیه را منتظر بگذاریم، نباید غر بزنیم، نباید از بی برنامگی ها عصبانی شویم، نباید خودخواه باشیم و صندلی خوبمان را بچسبیم، نباید حواس پرت باشیم و جایی بنشینیم که مسیر رفت و آمد بقیه را ببندد، نباید بی خیال باشیم و با سوال های شخصی تورلیدر را به حرف بگیریم، نباید سردرد داشته باشیم و از راننده بخواهیم موسیقی را کم کند، نباید ...
ما داشتیم قضاوت می شدیم. تمام لحظه ها. توی تمام حالات. توی آن دو روز حالم حال آدمی بود که روی صحنه ای با چندتا پروژکتور پرنور ایستاده و تمام تور آن پایین دارند تماشایش می کنند. و ای کاش فقط تماشا کردند بود. آدم ها به ما، مذهبی ها، که چادرمان داشت آن را جار می زد، بدبین بودند و حالا منتظر پیدا کردن شواهد بیشتر برای مدعایشان. و همه اینها تمام می شد فقط اگر یک مانتوی بلند پوشیده بودیم و حتی روسری مان را لبنانی بسته بودیم. تمام می شد فقط اگر چادر نداشتیم.
نمی خواهم بگویم در این طور جمع ها راه حل درست رفتار چیست. طرفدار منفعل بودن و مظلوم شدن و گوشه گیر شدن هم نیستم، بحثش جداست و حرف هایش هم.
الان فقط می خواهم بگویم که چطور یکدفعه دیدم، مثل آن عبا و عمامه ای که یک عمر در نظرم لباس پیامبر(ص) بود، چطور یکدفعه دیدم، چادر من هم لباس دختر همان پیامبر بوده. همان قدر نمادی و همان اندازه مسئولیت آور. و چطور یک عمر حواسم نبوده که تک تک رفتارهایم، ضعف هایم، اشتباهاتم ... دارد به پای دین نوشته می شود. دینی که عزیز است، دوست داشتنی است و غریب است و من نباید مانعی باشم که آدم ها را از این همه قشنگی دور کند.
همین چادر سبک سیاه دوست داشتنی چه بار سنگینی بوده و من خبر نداشتم. چه بار سنگینی است از امروز. حالا چقدر خوب حال روحانیون را می فهمم.
فقط دلم خوش است به دعای همان ها که لباسشان را پوشیدیم. پیامبر رحمت و دخترش. که قشنگ ترین سلام های خدا تا ابد بر آنها باد.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی