اینکه من بعد چهار پنج ماه بیایم مشهد, و همان چهار پنج روز با قرار چند سال یکبار بچه های دبیرستان جور دربیاید، و فائزه یادش از من باشد که خبرم کند ... از آن اتفاق های نادر شیرین روزگار بود.
برخلاف همشه و همه جا که دیر میرسم، اینجا اولین نفر رسیدم. ذوق دیدنشان را داشتم و هنوز راه نیفتاده حسرت دقیقه هایی که قرار بود تندتند بگذرند. با فائزه سفره صبحانه را پهن کردیم. صبحانه دعوت کرده بود. ساده و صمیمی با پنیر و کره و یک نوع مربا و ماست چکیده هایی که خودش انداخته بود. نشستیم سر صبحانه و گفتم فايزه نکنه هیشکی نیاد؟
بعد خیلی ها آمدند. طاهره و زهرا و نسیبه و صفورا و مرضیه. سر ظهر عطیه خودش را رساند و محبوبه که شوهر و بچه هایش در ماشین بودند و فقط آمده بود تا بعد شاید ده سال چند دقیقه هم را ببینیم.
من یک فاطمه داشتم و که صبح که راه می افتادم خواب بود و نبرده بودمش و بقیه همه دوتا و سه تا. تجربه عجیبی است که سال ها از دوستی خبر نداشته باشی، جز ازدواجش و بعد شش هفت سال ببینی اش که سه تا بچه دارد. مامان یک بچه مدرسه ای است ... مامان بچه مدرسه ای بودن هنوز هم برای من اسطوره است. بس که به نظرم تجربه سخت و بزرگ و عجیبی می آید.
طاهره یک تصادف سخت را از سر گذرانده بود و من خبر نداشتم. هنوز از یادآوری اش تنم می لرزد که ممکن بود دیگر طاهره را نداشته باشم و مثل زینب که آخر مهمانی فایزه گفت برایش فاتحه بخوانیم، یک عمر بغض از دست دادنش را با خودمان حمل کنیم. زینب هم در مسیر قم مشهد تصادف کرده بود و مثل طاهره. فقط خدا طاهره را برای ما و سه تا بچه اش نگه داشته بود و من چقدر از طاهره بی خبر بودم این یک سالی که قم بود.
انگار نه انگار که سال هاست هم را ندیده ایم گرم صحبت بودیم. کسی عوض نشده بود، کسی شکل دیگری نشده بود، کسی خودش را نمی گرفت یا پنهان کاری ای نداشت ... انگار همین دیروز مدرسه تمام شده و حالا دور هم جمع شده ایم. همان قدر نزدیک، هنوز همان قدر شبیه بودیم به هم. سبک زندگی هامان و فکرهامان و غرغرها و دلمشغولی هایمان.
از خانه فائزه که آمدم بیرون انگار یک بار ده ساله از روی دوشم برداشته بود. ده سال بود که دلم تنگ دوستانم بود و حالا آن دلتنگی عمیق، کمی تسکین پیدا کرده بود.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی