امروز گل ها را یادم نرفته - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 2:37
به نام خدا حال خوب من دلایل ساده ای دارد. نه که آگاهانه یا برنامه ریزی شده باشد. ولی آنقدر تکرار شده که نشانه شده اند. مثلا روزهایی که فقط یکی دوساعت زودتر از فاطمه بیدار می شوم - یا بهتر بگویم فاطمه یکی دو ساعت دیرتر از من بیدار می شود - خواهی نخواهی حالم خوبم است. به اندازه ای که کمی دور خودم بچرخ...
ساوه انار ندارد - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 10:58
xa0 به نام خدا گفتیم مثل سه سال پیش که بلند شدیم رفتیم ساوه هم من یک دل سیر باغ انار دیدم، هم آقای همسر انار درجه یک دلخواهش را پیدا کرد، امسال هم برویم ساوه انار بخریم.xa0 همان سال چندتا راهنمایی خوب از یک وبلاگ محلی پیدا کرده بودم که کدام روستاها و کدام سمت انار خوب دارد. مثل تجربه تاکستان نشد که ...
چالش سی روز نوشتن - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 5:04
به نام خدا انقدر برای بچه های کلاس از نوشتن و نوشتن و نوشتن گفتم که خودم خجالت کشیدم. خیلی وقت است که درست و حسابی نمی نویسم. حالا که فاطمه بزرگ تر شده، وقت نداشتن هم دیگر بهانه موجهی نیست. وقت دارم و تنبلی میکنم و به جای ور رفتن با کلمه ها به استرا
درد و دل لازم - تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 7:40
به نام خدا درد و دل لازممم. حرف ها و گلایه ها و غصه ها تلنبار شده اند. به مرز انفجار رسیده ام xa0و از آن هفته هایی است که دلم دارد می ترکد. به هرکس می رسم می خواهم سر صحبت را باز کنم:. فرقی نمی کند دکتر میم باشد یا آقای همسر یا همکار توی مدرسه و ویا ح
امروز - تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 7:40
به نام خدا احتمالا یک تصمیم آنی است ولی به شدت فکر می کنم اگر در اینجا را حداقل برای مدتی تخته کنم برای حالم خوب باشد. بعد کجا بنویسم و برای که بنویسمش را البته هنوز نمی دانم. و من که بی نوشتن می میرم.xa0 «اتفاق» هم بالاخره افتاد. همین امروز ظهر. وقتی
کنار قدم های جابر... - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 19:16
[unable to retrieve full-text content]به نام خدا   تمام چند هفته اخیر ر به هر
تقوای گریز - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 19:16
به نام خدا چند روز بود تصمیمم را گرفته بودم ولی این پا و آن پا می کردم. عادت است دیگر. و اللته این گره خوردگی عجیب زندگی با نرم افزارها. خلاصه که نه تصمیم ساده ای است نه راحت. دست آخر با خودم گفتم امشب کار را تمام میکنی. از سر شب هی به هر بهانه ای ت
هنر - تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 22:25
به نام خدا سر کلاس به بچه ها گفتم جهان اطراف ما روی ما اثر میذاره. بخوایم یا نخوایم، دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم. با جهان در ارتباطیم و جهان هر لحظه ما رو متاثر میکنه. گفتم این تاثر ها یه وقت به شکل خوشحالیه یه وقت غمه. یه وقت هیجانه یه وقت خمودی... ولی هست. گفتم جهان هر چیز غیر از ماست. تک تک ...
تجویز! - تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 5:40
به نام خدا روزی بیست بار با خودت تکرار می کنی: تو گوشی هیچ خبری نیست!... تو گوشی هیچ خبری نیست!... تو گوشی... به جاش یه کتاب بگیر دستت! +xa0نوشته شده در xa0جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعتxa015:16&nbsp توسطxa0صادxa0 |xa0
مثبت چندشی - تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 5:40
به نام خدا با افتخار در دوره ای از دبیرستان لقب من در کلاس این بود: مثبت چندشی.xa0 از آن بچه های همیشه مودب همیشه درسخوان پرسوال که معلم ها عاشقشان می شوند.xa0 خواستم بگویم برای همچین آدمی چقدر نشستن در مقام معلم می تواند سخت باشد وقتی بیشتر دانش آموزان مقابلت ذره ای به آنچه از دانش آموز در ذهنت دار...
معجزه های مادرانه - تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 8:01
به نام خدا خیلی هم لازم نیست دور برویم. تا همین چند سال پیش یکی از معضلات اصلی من در مجالس بچه های کوچک بودند. بالکل حواسم را پرت میکردند. نه چیزی از سخنرانی می فهمیدم نه حواس جمعی برای روضه داشتم. خیلی وقت ها از همان لحظه ورود کل مجلس را رصد میکردم تا در دورترین نقطه نسبت به بچه دارها بنشینم و درنه...
قصه های من و کتاب - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 15:45
به نام خدا دبیرستانی که بودم یک اتاق داشتم و یک تخت. با کتاب هایی که کم و زیاد میشد. تختم به یکی از دیوارهای اتاق چسبیده بود که کمی بالاترش کلید برق بود. ولی از روی تخت دستم نمی رسید که خاموش و روشنش کنم. برای آدمی که دقیقا تا خود لحظه ای که خواب حواسش را می رباید، می خواند، بلند شدن و خاموش کردن چ
بابا - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 15:45
به نام خدا همسر شهید مدافع حرم در استوری اینستاگرامش فیلم دوسه ثانیه ای از نوزاد کوچکش گذاشته که برای اولین بار دارد می گوید: بابا. پشت هم:بابا... خودش چیز خاصی ننوشته. فقط بابا و سه نقطه و یک اسمایلی که از ذوق به جای چشم هایش قلب قرمز دارد.xa0 من ولی به آنی فرو می ریزم. هی برمیگردم عقب و بابا گفتن
مامان طبیعت* - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:54
به نام خدا خنده های واقعی کجاست؟xa0 مدت هاست شادی از ته دل من بیشتر از هر جای دیگر مال وقت هایی است که در آغوش مامان طبیعتم نشسته ام.xa0 گالری عکس های گوشی را که ورق می زنم، نیش های تابناگوش باز شده، لبخندهای پهن، خنده های از ته دل... همه یک جایی در دل طبیعت ثبت شده. نه حتی پارک. جاهایی که تا کیلومت...
خانه دوست کجاست؟ - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:54
به نام خدا دوستان ما... آنهایی که انتخابشان می کنیم یا مبتلایشان می شویم؟ +xa0نوشته شده در xa0سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعتxa022:17xa0 توسطxa0صادxa0 |xa0
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:54
به نام خدا سال های اولی که آمده بودم تهران، زیاد قطار سوار می شدم. بعد چند سال اوردوز شدم و گفتم فقط قطار اتوبوسی. بعد هم که کم کم ماشین خریدیم و چارتر گرفتن را یاد گرفتم. خلاصه قصه ما و آن واگن های طولانی و تلق و تولوق شبانه و کوپه بانوان های چهارنفره تمام شد. ولی تمام نشد. بعد همه آن شب را تا یکی
رخوت های پردامنه - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:54
به نام خدا معمولا آخر شب ها اینطور می شوم. نمی توانم بخوابم. اگر روز شلوغ پربرنامه پرباری داشته باشم، هیجان روز است که همچنان ادامه دارد و خواب را از چشمانم می گیرد. و اگر روز خلوت کسل بی حرکتی - که معمولا اینطور است - از ناراحتی روزی که هدر داده ام . فکر میکنم در این دقایق پایانی و وقت های اضافه و
سکونم آرزوست - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:54
به نام خدا زندگی روتین منظم تکراری با حداقل دوماه پشت هم در خانه بودن بدون مهمان طولانی از مشهد، بدون مشهد رفتن های طولانی، بدون روزهای شلوغ قبل امتحان، قبل دفاع، قبل تحویل پروژه... نهابتا با چند مهمانی دوستانه در ماه یا سفرهای کوتاه یکی دو روزه در تعطیلات... آرزوی دور و دراز این روزهای شلوغ و بی بر...
شکار خنده های از ته دل - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 11:02
به نام خدا فاطمه که جای خود دارد، برای عروسی خودم هم آتلیه نرفتم. به نظرم آتلیه رفتن هم از آن مد های موسمی است که در این چندسال فراگیر شده و چندسال دیگر همان طور که الان به مدل عینک و شلوار و مانتوهای قبل انقلاب مثلا، می خندیم، از مد می افتد. که خب حالا چه اصراری بود سی تا عکس در یک زمان، با یک لبا
حسرت های اول مهری - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 5:54
به نام خدا یک وقتی، چندسال پیش، یک متنی نوشته بودم درباره اینکه دوران قبل بچه داری مثل سه ماه تعطیلی است. بهترین فرصت برای اینکه هرکاری دلت می خواهد بکنی، همه برنامه های توی ذهنت را پیاده کنی... و با همه اینها هیچ کار نمیکنی و باز مهر می آید و روز از نو. آن روزها همه اینها را می دانستم، این روزهایم