درد و دل لازممم. حرف ها و گلایه ها و غصه ها تلنبار شده اند. به مرز انفجار رسیده ام و از آن هفته هایی است که دلم دارد می ترکد. به هرکس می رسم می خواهم سر صحبت را باز کنم:. فرقی نمی کند دکتر میم باشد یا آقای همسر یا همکار توی مدرسه و ویا حتی کنار دستی مترو.
از این آدم ها دیده ام. چندسال پیش یکبار توی نمازخانه پژوهشگاه یکی از دانشجوهایی که حتی درست نمی دانستم رشته تحصیلی اش چیست سر دردودلش باز شد. از فشار کارها و دخترش و شوهرش و ... اولش گیج و گنگ بودم. بعد فهمیدم زن داشته می ترکیده. فقط یک گوش برای شنیدن می خواسته که حمله قلبی نکند. و قرعه به نام من افتاده بود. شنیدم ، همدردی کردم، راه حل دادم... ولی فکر کنم هیچ کدام را نمی خواست. یا نشنید. فقط لبریز شده بود و نتوانسته بود خودش را نگه دارد.
حالا خودم دقیقا شبیه همان خانم هم دانشگاهی ام که بعد آن حتی ندیدمش. امروز توی خیابان دلم می خواست سر حرف را با مردم باز کنم، عصر که رفتم دنبال فاطمه خانه جاری جان، دوست داشتم بشینم به دردودل، چشمم که به معاون دبیرستان افتاد فکر کردم گوش خوبی است؟
نکردم. تمام مدت خودم را نگه داشتم. نگه که چه عرض کنم. دیروز یک ساعت تمام سر دکتر میم را خورده بودم و شبش یک ساعت و نیم با یاسمین چت کرده بودم. آنقدر حرف داشتم که نمیرسید وسط پاراگراف های طولانی من چیزی بگوید.
باز هم نشده بود. باز هم خوب نشده بودم. هنوز یک دنیا حرف سر دلم سنگینی می کند که هر لحظه ممکن است سرریز شود.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی