خرید بک لینک
به نام خدا

احتمالا یک تصمیم آنی است ولی به شدت فکر می کنم اگر در اینجا را حداقل برای مدتی تخته کنم برای حالم خوب باشد. بعد کجا بنویسم و برای که بنویسمش را البته هنوز نمی دانم. و من که بی نوشتن می میرم.

«اتفاق» هم بالاخره افتاد. همین امروز ظهر. وقتی فاطمه را گذاشتم مهد پایین مدرسه و وسط گریه و ماما گفتنش رفتم سمت کلاس ها. خیلی آرام. سلام بچه های توی راهرو را جواب دادم. انشاها را توی راه گرفتم. با خانم میم سلام و علیک کردم و وقتی وارد دفتر دبیران شدم و خانم حا گفت بچه ها سراغتونو میگرفتن. گفتم الاناست که بیاین... دخترت چی شد؟ گذاشتش مهد؟ گفتم تا الان پیشش بودم و بعد های های زدم زیر گریه. ورودی دفتر دبیران. جلو معاونی که یک دنیا باهش رودربایستی دارم. پیش چشم همکارانی که تا حالا یک کلمه هم هم کلامشان نشدم. چند قدم آن طرف تر از دانش آموزانی که به سخت گیری ها و جدیتم عادت دارند. ترکییدم و اشک ها بی مقدمه قل خورد روی صورتم و بدترین اتفاقی که می توانست بیفتد افتاد.

مراقب آدم های اطرافتان باشید. حداقل مراقب خودتان باشید. من یادم رفته بود مراقب خودم باشم. و این فشارها انقدر تلنبار شد که بالاخره سرریز شدم. دیروز که اینجا نوشتم دارم سرریز می شوم فکرش را هم نمی کردم در همچین موقعیتی کم بیاورم. کم آوردم و گریه های فاطمه ای که ده دقیقه یک ربع بعد با رفتنم کنار آمده بود انگار فقط بهانه آن ترکیدن بود.

امروز را یادم بماند. این روزهایی که حسابی شبیه آدم بزرگ ها شده ام.


گفته بودم دوست ندارم آشناها اینجا را بخوانند. همچنان سر حرفم هستم.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 7:40

صفحه بندی