خرید بک لینک
به نام خدا

فاطمه که جای خود دارد، برای عروسی خودم هم آتلیه نرفتم. به نظرم آتلیه رفتن هم از آن مد های موسمی است که در این چندسال فراگیر شده و چندسال دیگر همان طور که الان به مدل عینک و شلوار و مانتوهای قبل انقلاب مثلا، می خندیم، از مد می افتد. که خب حالا چه اصراری بود سی تا عکس در یک زمان، با یک لباس، در یک دکور و حتی با فیگورهای شبیه هم بگیریم... می شویم مثل الان اروپایی ها.

یکبار که مهمان سمیه بودم عکس هایش را آورده بود که نگاه کنیم، یک آلبوم عکس های طبیعتشان بود وسط دشت و بالای درخت و کنار رودخانه. با روسری های رنگی مختلف و خنده های از ته دل و زمان های متفاوت، یک آلبوم عکس های آتلیه ای بود با لباس های مجلسی و ژست های ساختگی نچسب و دکورهای تیره. هردوش را که نگاه کردم صادقانه گفتم سمیه آلبوم اولت خیلی دوست داشتنی تر بود! - صادقانه چون تعصبی بر انتخاب خودم ندارم، سلیقه من است و نباید همه مثل من فکر کنند که - و نمی فهمیدم چرا زهرا و سمیه و خیلی های دیگر سالی چندبار یا چندسالی یکبار هزینه های گزاف می کنند که از این عکس ها داشته باشند.

من راستش آتلیه طبیعت را همیشه ترجیح داده ام. به نظرم خنده های فاطمه که وسط چمن های پارک نشسته، یا آن صحنه ای که دختر و پدر در آغوش هم رو به دره نشست اند یا همین دخترک کلاه دار که وسط دشت پرگل ایستاده و به ما شقایق تعارف می کند... خیلی شیرین تر از دکورهای کیک و تولد و تم کیتی و آشپزخانه و ... است با بچه ای که در همه عکس ها شبیه هم است و گاهی حتی بدعنق شده و فقط لباس هایش فرق کرده.

البته عکاسی رفتنی که قدیم ها بود را دوست دارم. که آن هم از مشغله زیاد ما هنوز پیش نیامده. اینکه آدم هرچند سال یکبار یک عکس مرتب اتوکشیده دست جمعی که همه توش خوب افتاده اند و نه تار شده نه چشم آن یکی بسته است نه دخترک حواسش نیست و نه نور کم و زیاد است... داشته باشد. ولی یکی، نهایت دوتا... آن هم ترجیحا با حجاب اسلامی که اگر یک وقتی دلم خواست به دیوار اتاق بزنم - که البته بعید می دانم این کار را بکنم چون فکر نمیکنم حوصله داشته باشم هر روز چهره خودم را غیر از آینه روی دیوار اتاق هم ببینم، آن هم چهره مرتب اتوکشیده جوان تری که لابد با چشم هایش به قیافه معمولی هرروزه ام سرکوفت می زند- خلاصه اگر زدم هم استرس مدام دیده شدنش همیشه همراهم نباشد و در اتاق به روی نامحرم ها بسته نباشد و یک وقتی سر تصادفاتی که معمولا بالاخره پیش می آید کسی عکس بدون روسری ام را نبیند و ...

دوربین عکاسی خوب هم که همیشه دوست داشتم و خب همچنان ندارم. - یک وقتی چندین سال پیش همین جا لیستی نوشته بودم به اسم خریدهای بچه که یکیش هم همین دوربین عکاسی بود که آخرش هم نیامد و ما بچه دار شدیم - علی الحساب با همین دوربین گوشی سر می کنیم و بد هم نمی گذرد.

حالا اینکه این اصرار من بر آتلیه نرفتن در همه این سال ها چه ماجراهایی درست کرده و یک عده هنوز هم نتوانسته اند هضمش کنند - همچنان که سوراخ نکردن گوش فاطمه را هضم نکرده اند! - * و ایضا تلویزیون نداشتنمان را و خیلی چیزهای دیگر، بماند. نمونه اش مادرجون هشتاد ساله ام که بعد مراسم عقد و عروسی ام گفت: ولی نازنین خیلی از دستت ناراحت شدم که آتلیه نرفتی! یا مادرشوهرم که هرچندوقت یکبار یادآوری می کنند تا دیرنشده فاطمه را آتلیه ببریم و ما هم اصراری بر نبردنش نداریم. ولی نمی رسیم. و فکر میکنم اگر برسیم هم پولش را نداشته باشیم و اگر پولش را داشته باشیم هم خیلی کارهای جالب تر و بهتری بتوانیم با آن پول بکنیم... - مثل همه طلاهایی که دوست دارمشان ولی خب هیچ وقت موعد خریدنشان نمی رسد چون همیشه کلی چیز جذاب تر جلو آنها ایستاده مثل سفر رفتن و دوباره سفر رفتن و همین دوربین عکاسی! -

حالا در این شرایطی که من هیچ اصراری به تغییر نظر بقیه ندارم و همیشه آلبوم های عقد و عروسی و شب چله و بارداری و بچه و ... دوست و فامیل را با علاقه - یا حداقل نصفش را با علاقه- دیده ام و نظر هم داده ام و اصلا بحث آتلیه رفتن یا نرفتن را بازنکرده ام و اصلا به من ربطی ندارد... اینکه چرا آدم ها دست از سر سبک زندگی و انتخاب های من برنمی دارند را نمی فهمم.

*در پاسخ به سوالات احتمالی باید بگویم من مشکلی با سوراخ کردن گوش فاطمه ندارم فقط وقتی که خودش دوست داشت و خودش گفت. ولی سوراخ کردن گوش بچه چندماهه یا حتی یکی دوساله که هنوز درکی از زیورآلات ندارد و طبعا فقط برایش موجب دردسر است و حتی خطرناک هم هست را لازم نمی دانم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 7:55 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 11:02

صفحه بندی