به نام خدا
گفتیم مثل سه سال پیش که بلند شدیم رفتیم ساوه هم من یک دل سیر باغ انار دیدم، هم آقای همسر انار درجه یک دلخواهش را پیدا کرد، امسال هم برویم ساوه انار بخریم.
همان سال چندتا راهنمایی خوب از یک وبلاگ محلی پیدا کرده بودم که کدام روستاها و کدام سمت انار خوب دارد. مثل تجربه تاکستان نشد که این همه راه از تهران رفتیم و بعد هی شهر را دور زدیم دنبال باغ های انگور. هی از این و آن پرسیدیم و پیدا نشد. بزرگترین تولید کننده انگور ایران باغ های انگورش را حسابی قایم کرده بود! همه می گفتند هست، همین در و بر. نبود. سرآخر من توی یک پارک یک خانم محلی را به حرف گرفتم که ما آمدیم باغ انگور ببینیم، عکس بگیریم... کدام طرف برویم و بالاخره به جاده ای روستایی پر از تاکستان رسیدیم که البته خستگی سردرگمی قبلش حوصله برای برای دیدن نگذاشته بود.
این دفعه می دانستیم کجای ساوه باید برویم و تجربه اش را هم داشتیم. صبح زود دخترک را بیدار کردیم و چای و فلاسک برداشتیم و رفتیم. رسیدیم به ساوه و مسیر یکی از روستاها را از گوگل مپ دنبال کردیم. رسیدیم به روستا. نبود. دوباره نه خبری از انار بود نه باغ انار. داشت مثل تحربه تاکستان می شد که من رفتم داخل یک بقالی محلی و به خانم مهربان پشت دخل گفتم ما آمدیم انار بخریم. گفت انار نیست. گفتم یعنی چه؟ گفت پارسال سرما زده و همه درخت ها رو از ریشه بریدن. دوباره کاشتیم که دربیاید. گفتم کی؟ گفت پنج شش سال دیگه. اگه اناری هم توی شهر دیدی مال اینجا نیست. انار شیرازه. گفتم حالا کشاورزا چکار می کنن؟ نگاه کرد و گفت هیچی.
هیچ وقت فکر نمیکردم این حرف های سرمازدن و آفت آمدن و این ها اینقدر واقعی باشد. حالا پیش چشم خودم می دیدم یک شهر که تولید اصلی خودش و روستاهای اطرافش انار است، تا چندسال بی محصول شده. درآمد چند خانواده قطع شده بود، چند باغدار و کارگر و واسطه این وسط بیکار شده بودند... کسی حواسش بود؟ کسی مراقبشان بود؟
بعید می دانم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی