خرید بک لینک
به نام خدا

خیلی هم لازم نیست دور برویم. تا همین چند سال پیش یکی از معضلات اصلی من در مجالس بچه های کوچک بودند. بالکل حواسم را پرت میکردند. نه چیزی از سخنرانی می فهمیدم نه حواس جمعی برای روضه داشتم. خیلی وقت ها از همان لحظه ورود کل مجلس را رصد میکردم تا در دورترین نقطه نسبت به بچه دارها بنشینم و درنهایت باز هم یکی دو فرشته اطرافم می پلکیدند.

حالا فقط یکی دوسال از آن روزها گذشته و من مادر یکی از همان فرشته های وروجکم. این وسط چیزی که فرق کرده فقط تمرکز من است! بدون آنکه بخواهم یا بفهمم از صفر به صد رسیده. با فاطمه بازی میکنم، برایش گل و توتو و گاو می کشم، با چشمم دور و نزدیک شدنش را می پایم، غذا دهانش میگذارم یا آبش را از کیفم در می آورم، کفش ها را که از نایلون درآورده دوباره برمی گردانم سر جایشان و توضیح می دهم کفش برای بیرون است نه روی فرش.. در نهایت کم می آورم و کفش ها را پایش میکنم، از خانم جلویی برای وول خوردن های مدام دخترک عذرخواهی میکنم، به پسربچه ردیف جلو مدادشمعی تعارف می کنم، ملافه سفید که نشان دهنده راه عبور و مرور است را از روی فاطمه ای که آن را با پتو اشتباه گرفته کنار میزنم و دوباره صافش می کنم...

و در همه این احوال حواسم کاملا با سخنران است. حتی خیلی وقت ها گوشی ام را درمی آورم و وقتی اطرافیان فکر می کنند مادر مستاصل در نهایت به بالا و پایین کردن گروه های تلگرامش پناه آورده، در واقع دارم حرف های آقای سخنران را در یادداشت های گوشی ام نوت برداری می کنم!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:55  توسط صاد |

برچسب: معجزه,مادرانه, نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 8:01

صفحه بندی