همچین خانواده ای هستیم...
-
تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:48
به نام خدا xa0 گوشت چرخ کرده ها را با پیاز حسابی سرخ شده توی ماهیتابه چرخاندم و نمک و زردچوبه زدم. بعد لپه های آبکش شده را هم اضافه کردم و گذاشتم تفت بخورند. موقع دم کردم هل و زیره و دارچین پاشیدم روی مخلوط گوشت و برنجم و بعد چند قاشق زعفران غلیظ رویش دادم.xa0 سر شام به آقای همسر گفتم توی خانواده ما...
مهم است که گوگل ما را بشناسد؟
-
تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:48
به نام خدا xa0 دنیای ما اندازه اش چقدر است؟ عرض و طول و ارتفاعش تا کجاست؟ قدش تا گوگل می رسد یا آسمان؟ xa0 امر بر ما مشتبه شده یک عمر تنگ را دریا خیال کرده ایم... تنگ را دریا خیال کرده ایم! xa0 xa0 xa0
سپهر خواب بود، فاطی آشپزی هم نمی تونست بکنه!
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 23:24
به نام خدا xa0 آنقدر برایم عجیب بود که عین جمله اش یادم مانده. فاطمه تازه یک روزش شده بود. نشسته بودم روی صندلی وسط هال و با مادرشوهرم صحبت میکردم. داشت نصیحتم میکرد که به سکوت و تاریکی عادتش ندهم که بیچاره می شوم. بعد از فاطی دختر عموی آقای همسر گفت که وقتی سپهر خواب بوده،حتی آشپزی هم نمی توانسته ب...
فکر نمی کردم انقدر زود اتفاق بیفتد
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 15:27
به نام خدا xa0 یک دفعه چشم باز کردم دیدم دارم تربیتش میکنم. با برخوردهایم به رفتارهایش شکل می دهم. دیدم دارد آینه من و بازخوردهایم می شود.xa0 ترسیدم.xa0 xa0
لحظه های ناب
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 8:34
به نام خدا xa0 مامان روی مبل نشسته و لوبیا نخود پاک میکند. آقای شوهرخواهر آن طرف تر رزومه اش را فارسی می کند و چند دقیقه یکبار همه با هم برای اصطلاحاتی که می گوید دنبال معادل خوب می گردیم. آقای همسر نرفته سر کار و دارد پایان نامه من را رفع و رجو می کند. من نشستم پایین میز و با اسم سرفصل ها ور می روم...
فکر نمی کردم انقدر زود اتفاق بیفتد!
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 8:33
به نام خدا xa0 یک دفعه چشم باز کردم دیدم دارم تربیتش میکنم. با برخوردهایم با رفتارهایش شکل می دهم. دیدم دارد آینه من و بازخوردهایم می شود.xa0 ترسیدم.xa0 xa0
بزرگ شدن
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 8:33
به نام خدا xa0 از خوبی های بزرگ شدن یکی هم این که به لحظه های خوبت دل نمی بندی، ولی حسابی قدرشان را می دانی...
دیوار یک: زعفرانیه
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 1:58
به نام خدا xa0 جاری جان سرخ کن ش را گذاشته بود در دیوار که بفروشد - چقدر حرف و لبخند دارم ازین چیز فروختن ها و خریدن ها در دیوار - آقایی زنگ زده بود که خانم سالمه؟ خراب نیست؟ صحبت ها را که کرده بودند گفته بوده من سرایدارم توی زعفرانیه. برای خانمم میخوام. تخفیف بدین به ما. سر قیمت که کنار آمدند خیلی ...
دیوار دو: چهار باغ
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 1:57
به نام خدا xa0 رفته بودیم برای فاطمه صندلی غذا بگیریم. صد و هشتاد درجه که از خانه مان می چرخیدیم، بیش از کمی بالاتر، چهارباغ بود. برای همین هماهنگ کردم و آخرشب رفتیم که کمتر توی ترافیک بمانیم. طبق من معمول من پیاده نشدم که باز آن وسواس های عجیب لحظه قطعی شدن خرید سراغم نیاید. آقای همسر که رفت داخل خ...
دنیای روشنفکری
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 12:45
به نام خدا xa0 سر یک ماجرایی، پنج شش تا آهنگ توی لپتابم دارم. یکی ش آهنگ پرده نشین است. هرازگاهی که یادم می افتد همچین چیزی توی فایل ها هست، همان طور که کارم را میکنم میگذارم بخواند:اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...xa0 امشب هم گذاشتم و آمدم سراغ وبلاگم. حواسم نبود و تمام که شد رفت آهنگ بعدی. چارت...
کنکور
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 21:51
به نام خدا xa0 خیلی سال است که دیگر کنکور کارشناسی برایم رنگ و بویی ندارد. هرسال مثل یکی از خبرهای معمولی به گوشم می خورد و تمام می شود. نه فکرم را مشغول می کند نه کوچکترین بار هیجانی ای دارد. انگار مجری خبر گفته باشد مسابقات بین المللی تنیس روی میز برگزار شد، یا ... به همین سبکی.xa0 xa0هیچ وقت اما ...
روابط انسانی
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 21:51
به نام خدا xa0 یک سری یادداشت های پیوسته هم هست توی لپتاپ، که اسمش را گذاشته ام (روابط انسانی) و فقط آرزو می کنم زودتر تمام شود...xa0 این کلاف عجیب و پرگره و درهم پیچ روابط انسانی... xa0 باید قرآن بخوانم. سر بزنم به نهج البلاغه. گیر کرده ام. عقلم به تنهایی از پسش برنمی آید.xa0 xa0 xa0
گذشته دور... گذشته نزدیک...
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 21:51
به نام خدا xa0 یک لحظه هایی هم توی زندگی هست، شبیه بهت لحظه های پیش و پس من . این دقیقه های عجیب و کشدار اکنون. که خوب نیست ولی نمی شود گفت بد است. یک جور عجیبی است، با همه سختی یک حس غریب دلچسبی دارد انگار. مثل غروب های دلگیر پاییز... همین لحظه هایی که فاطمه توی بغل مامان می خندد به من و من یک لحظه...
آینه
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 21:51
به نام خدا xa0 امشب نشستم ویژگی های بدی که دارم و خیلی اذیتم می کند را نوشتم. نزدیک بیست تا شد. همه هم جدی، همه هم اساسی، همه هم عمیق و ریشه دار. کلی فکر کردم و هرکدام که یادم می آمد داغ دلم تازه میشد که آخ آخ… امان از این…این یکی رو دیگه نگو… بعد یاد شانزده هفده سالگیم افتادم که هی فکر میکردم چارتا...
مثلا الزهرا(س)
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 21:51
به نام خدا xa0 منی که دبیرستان می رفت، خیلی با آنکه آمد دانشگاه فرق می کرد. روزهای دبیرستان من یک شاد بی هوای اجتماعی بودم. با معلم ها دوست... با کادر دفتر دوست... همه جا فعال... بین آن کلاسی ها و سال بالایی ها و سال پاییینی ها می چرخیدم. بیشتر دبیرها هنوز هم خوب مرا یادشان است، حتی آن مدرسه هایی که...
...در یک خانواده معمولی چشم به جهان گشود.
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 21:51
به نام خدا xa0 یکی از حسرت هام هم همیشه این بوده که توی فامیل ما، پدری و مادری، با هر شعاعی که بگردی، نه رزمنده xa0هست، نه روحانی.xa0
اینستاگرام (۱): این در و آن در زدن
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 21:51
به نام خدا xa0 آقای همسر ما، که همان قدر که من از موزه خوشم می آید از موزه بدش می آید، جمله بانمکی دارد. می گوید توی xa0موزه و نمایشگاه همیشه تابلو اول را که می بینم می گویم چه جالب، دومی چه جالب، سومی چه جالب... بعد شش هفت تا، چه جالبام تموم میشه! حالا حکایت ماست و اینستاگرام، حرکت تند انگشتان روی ...