جاری جان سرخ کن ش را گذاشته بود در دیوار که بفروشد - چقدر حرف و لبخند دارم ازین چیز فروختن ها و خریدن ها در دیوار - آقایی زنگ زده بود که خانم سالمه؟ خراب نیست؟ صحبت ها را که کرده بودند گفته بوده من سرایدارم توی زعفرانیه. برای خانمم میخوام. تخفیف بدین به ما. سر قیمت که کنار آمدند خیلی راحت گفته پس با آژانس بفرستید. بعد هم پول را کارت به کارت کرده و تمام.
جاری جان که برایم از صداقت و سادگی مرد گفت، که بی هیچ مدرکی اعتماد کرده بوده به یک شماره در یک سایت، دویست هزار تومان پول ریخته بوده در حالی که اگر طرف مقابلش نمی فرستاد، یا می فرستاد و سالم نبود یا هر چیز دیگری... دستش به هیچ جایی بند نبوده، پر از لبخند شدم از خوشدلی اش. از این نسل رو به انقراض آدم هایی که در بهشت زندگی می کنند. خوبند و دنیا را مثل خودشان خوب می بینند. آدم هایی که سو ظن راه پیدا نکرده به فکرشان. بعد آرزو کردم توی این دنیای مکار، با هرکس روبه رو می شود همین قدر صاف و ساده و مطمین باشد. دعاکردم اتفاقی نیفتد که روی دیگر دنیا را هم ببیند. که همه طرف حساب هایش مثل جاری جان ما باشند که بعد رسیدن بسته دوباره زنگ بزند به تشکر که وای خانم چقدر تمیز بود... چقدر نو بود...
حالا هروقت اسم سرخ کن می آید، من به آن خانه سرایداری فکر میکنم که تا چند هفته هرشب همراه صدای خوشبختی اهالی خانه، از پنجره اش بوی سیب زمینی سرخ کرده و مرغ سوخاری راه می افتد توی کوچه های زعفرانیه.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی