آنقدر برایم عجیب بود که عین جمله اش یادم مانده. فاطمه تازه یک روزش شده بود. نشسته بودم روی صندلی وسط هال و با مادرشوهرم صحبت میکردم. داشت نصیحتم میکرد که به سکوت و تاریکی عادتش ندهم که بیچاره می شوم. بعد از فاطی دختر عموی آقای همسر گفت که وقتی سپهر خواب بوده،حتی آشپزی هم نمی توانسته بکند. نصیحتش را گوش کردم ولی ماجرای فاطی دیگر زیادی عجیب بود. آشپزی مگر چقدر سر و صدا دارد؟
"غزال رسیدی به گوشیم تک بزن، محمدحسین خوابه"
این را هم زهرا توی اس ام اس نوشته بود. یکی از همان روزها که فاطمه هنوز به دنیا نیامده بود و من داشتم میرفتم خانه زهرا که با هم درس بخوانیم. وقتی رسیدم به جای آیفون به گوشی اش تک زدم و با خودم فکر کردم زهرا هم دیگر زیادی محمدحسین را لوس کرده! صدای آیفون مگر چقدر بلند است؟
بعد ماه ها کلنجار رفتن با فاطمه که عادت کند به شلوغی و روشنی و سر و صدا موقع خوابش... که نتیجه اش فقط شد پنج شش ماه عذاب دادن خودم با دختری که تخصصش در خواب سوز کردن است و چه سه ساعت بخوابد چه ببست دقیقه، بعدش توانایی ده پانزده ساعت خوشحال بیدار ماندن را دارد، حالا چند ماه است وقتی فاطمه میخوابد آیفون را قطع میکنم، تلفن را میکشم، سراغ آشپزخانه نمیروم و در دورترین نقطه هال کتاب میخوانم، بافتنی میکنم یا آهسته جمع و جور میکنم. و توی همین شرایط هم بارها شده از صدای آرام راه رفتن من بیرون اتاقش بیدار شده.
وقتی فاطمه بیدار است که نمی توانم کاری توی آشپزخانه بکنم چون مدام میخواهد بغل باشد و نگاه کند، وقتی خواب است هم که اصلا. مخصوصا که آشپزخانه ما کنار اتاق هاست. آشپزی که جای خود دارد از ترس صداهای اتفاقی جمع و جور هم نمیتوانم بکنم. همین است که بیشتر روزها همه جای خانه مرتب است ولی آشپزخانه را حتی نمیتوانی نگاه کنی. فکر کنم بهتر بود اسم پست را میگذاشتم تراژدی آشپزخانه ما. دلم به حالش می سوزد.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی