منی که دبیرستان می رفت، خیلی با آنکه آمد دانشگاه فرق می کرد. روزهای دبیرستان من یک شاد بی هوای اجتماعی بودم. با معلم ها دوست... با کادر دفتر دوست... همه جا فعال... بین آن کلاسی ها و سال بالایی ها و سال پاییینی ها می چرخیدم. بیشتر دبیرها هنوز هم خوب مرا یادشان است، حتی آن مدرسه هایی که فقط یک سال بودم. بس که اخت می شدم با همه.
توی دانشگاه اما، این حجاب محرم و نامحرم من را از همه دور کرد. از خودم دور کرد. هی منزوی تر شدم. استاد خانم آنقدر نداشیم و آنهایی که بودند هم اساتید مورد علاقه من نبودند، نصف هم کلاسی ها مرد بودند، آموزش مرد بود، گروه مرد بود... و این برای منی که تنها مرد نامحرمی که توی عمرش زیاد دیده بود راننده سرویس بود، یعنی خیلی! و من هی بیشتر فرو رفتم توی خودم. خیلی نگذشت که از آن نازنین فعال اجتماعی هیچ چی نماند. جز آدمی که ساکت می نشست سر کلاس و برمی گشت خانه. سه تا دانشگاه را تجربه کردم و هیچ کدام را در واقع تجربه نکردم. هر چند وقت یکبار همه این سال هایی که می توانست جور دیگر باشد، همه کلاس هایی که شکل دیگر بگذرد... می آید پیش چشمم و از آن حسرت های عمیق می شود که تمام شدنی نیست. چقدر این تغییر منش زخم زد به من.
کاریش هم نمی شود کرد. پشیمان نیستم که با هیچ استادی گرم نگرفتم، که هیچ کی مرا نشناخت، که جز دو سه مورد استثنایی یاد کسی نماندم، که خودم نبودم حتی... که حسرت شکل خودم بودن توی دانشگاه ماند به دلم... حریم هام برایم مقدس ترند هنوز هم از همه این ها.
فقط باید می رفتم دانشگاه دخترانه!
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی