خیلی سال است که دیگر کنکور کارشناسی برایم رنگ و بویی ندارد. هرسال مثل یکی از خبرهای معمولی به گوشم می خورد و تمام می شود. نه فکرم را مشغول می کند نه کوچکترین بار هیجانی ای دارد. انگار مجری خبر گفته باشد مسابقات بین المللی تنیس روی میز برگزار شد، یا ... به همین سبکی.
هیچ وقت اما یادم نمی رود که سال هایی بود، نه خیلی دور نه خیلی نزدیک، که همه زندگی ما در همین کلمه پنج حرفی خلاصه می شد. هر چه سعی می ردم جدی نگیرمش نمی شد. هر چه زور میزدم نبینمش نمی شد. آخر سر، با همه مقاومت مثال زدنی ام، من هم رسیدم به روزی هشت ساعت درس خواندن. گیرم یکی دوماه به کنکور. شده بود معیار توکل و ایمان و مقصد همه آرزوهایمان. یک جلسه چند ساعتی. که وقتی تمام شد و برگه ها را جمع کردند زهرا حریری بلند گفت همش همین بود بچه ها؟ کنکور همین بود؟
بهت زده بودیم. انقدر کنکور کنکور کرده بودند و کرده بودیم و با وجود همه آزمون آزمایشی ها باز هم انگار در ناخودآگاهمان فکر میکردیم قرار است دفترچه سوالات فرانسوی جلومان بگذارند.
الان فکر میکنم کاش مردم ما، جامعه ما، خانواده های ما، مسیولان فرهنگی ما، مدرسه و معلم های ما... یادگرفته بودند که چیزها را اندازه اهمیت واقعی شان برای بچه ها بزرگ کنند. سایز کنکور واقعا چقدر است؟
الان که ذره بین را کنار گذاشته ام، بعید میدانم این غول بی شاخ و دم، اندازه یک مورچه کوچک حتی، در هستی انسان جا داشته باشد.
برچسب: کنکور 95,کنکور,کنکور سراسری 95,کنکور ۹۵,کنکور هنر,کنکورد,کنکور ارشد,کنکور ارشد 96,کنکور 96,کنکور تجربی 95,
نویسنده: آرمان قاسمی