همزاد - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 19:55
به نام خدا من و فاطمه هم سن بودیم. با یک نسبت فامیلی نزدیک. هیچ وقت ولی هم را دل سیر ندیده بودیم. جز یکی دوتا عکس قدیمی که در آنها یکی دوساله ایم و کنار هم نشستیم، آخرین خاطره ای که از او دارم هم بازی شادی بود که با دوچرخه اش حیاط خانه مامان بزرگ را دور می زد که یک دفعه از در باز حیاط مادرش آمد تو
مریضی قلب... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:51
xa0 افسردگی، افسردگی ... که این روزها ورد زبان همه است، اسم دینی اش می شود همین: مریضی قلب.xa0 بروم دنبالش بگردم لابه لای متون.xa0 +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa017:16xa0 توسطxa0صادxa0 |xa0
من سخت میگیرم؟ - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:51
به نام خدا منزل یکی از دوست های دور دعوت شده ام افطار. دعوت که نه. به یاسمین گفته اند اگر خواهرت هم مشهد بود بگو بیاید. همین قدر راحت و بی تکلف. بعد هم که فهمیدند من مشهدم نه زنگی نه پیامکی نه تلگرامی... خب، اولش خواستم نروم به چندتا دلیل که یکیش هم همین نوع دعوت بود. بعد از تکبرم بدم آمد و گفتم می
بغض - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:51
به نام خدا یاسمین دارد می رود. دوباره و معلوم نیست برای چندسال دیگر. از دستش عصبانیم. ناراحتم. و برایش مهم نیست. می گویم بعد این چند سال چی؟ راحت می گوید یک کشور دیگه! تا کی؟ ... از دست مامان و پدر عصبانیم که به این راحتی پذیرفته اند. حرص میخورم و غر میزنم که پس من هم میروم.. اصلا هیچ وقت از تهران
درد بی دردی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:51
xa0به نام خدا نشانه ها را دنبال می کنم. میان ملغمه همه خصوصیت های خوب و بدم، یک ویژگی اگر باشد که همیشه به دردم خورده، همین است. اینکه نشانه ها را دنبال می کنم. مثل عصر بی حوصله و روزه دار دیروز که از کلافگی نشستم پای برنامه جهان آرا. اسم بحرین را که شنیدم گوش هایم تیز شد و کنترل را برداشتم تا صدایش
هورامان - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:51
به نام خدا کردستان ولی یک ایراد بزرگ داشت: همه چیز را به قبل و بعد از خودش تقسیم می کرد.xa0 مثل راه رفت که با دیدن سبزه های اطراف جاده و مزرعه های گل زرد ذوق می کردیم و ماشین را نگه میداشتیم که عکس بگیریم... و راه برگشت که از کرمانشاه که رد شدیم دیگر همه چیز از چشم افتاده بود. انگار همه جا بیابان بو...
قطره چکان - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 19:37
به نام خدا دستم که روی دکمه های کیبورد می لغزد و اولین کلمه ها روی صفحه سفید پیش چشمم جان می گیرند، قطره چکانم را هم برمی دارم. یک طرف طلای هجده عیاری است که اسرار من است، خاطرات من است، آدم های دور و برم هستند با همه اخلاق های عجیبشان… و طرف دیگر نوشته ای است که دارد جان می گیرد و برای جان گرفتنش
همه و هیچ - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 19:37
xa0به نام خدا شادی زنگ زده و از کنفرانس چندهفته بعد می گوید. قبل ترش که با هم درباره دکتری حرف می زدیم هم همین بود. او پر از شور و نشاط و انگیزه است و همه آینده جدی و حرفه ای اش را در این رشته تعریف کرده، من ولی همه کنفرانس ها و اساتید و همایش ها را فسیل های خاک گرفته ای می دانم که به هیچ کار عالم ن...
یار دبستانی من... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 19:37
xa0 به نام خدا کاش با هم حرف می زدیم. این روزها هر روزش را آرزو کرده ام کاش با هم حرف می زدیم. وقتی میبینم توی اینستا پای عکس جهانگیری نوشته چون گل میان خاری... با خودم تکرار میکنم کاش با هم حرف می زدیم.xa0 حقیقت اینقدرها هم پیچیده نیست. هست؟ من و تویی که یک عمر حرف مشترک، درد مشترک، شوق مشترک داشته...
از رنجی که می بریم ۷ - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 19:37
xa0 به نام خدا یاسمین میگفت موقع مناظره دوم وسط حرف های کاندیداها، یکدفعه مامان بزرگ عصبانی از آن طرف هال گفته: اینا که فقط زرزر میکنن.xa0 بعد گیر داده به هاشمی طبا که این پیرمرد اومده چیکار؟ آخر سر هم گفته آخه کی میخواد به روحانی رای بده؟ . مادر بزرگ هشتاد ساله من نه بحث سیاسی بلد است نه حتی سواد خ...
صبر. مکث. نگاه - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 19:37
به نام خدا نوشتم سلام و بعد نقطه، تندتند تایپ کردم.xa0 پاراگراف های طولانی ام که تمام شد، بعد مکثی نوشت: سلااام و نووووور. یک دسته پروانه طلایی یکدفعه پریدند توی اتاقک کوچک چت.xa0 +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa02:36xa0 توسطxa0صادxa0 |xa0
کلاه ابوعلی سینا و کفش ورنی پاشنه ده سانتی - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 19:37
به نام خدا حتما اشتباه میکنم ولی به هرحال توی ذهن ما «دانشجو» با یک تیپ رسمی اسپرت جاافتاده. اینکه کلا اسپرت و رنگی پسندم و معمولا آبم با لباسهای رسمی زنانه توی یک جوب نمی رود هم قطعا در این ذهنیت بی تاثیر نیست. ولی به هرحال، درست یا غلط، وقتی دانشجویی را میبینم که صدقلم آرایش کرده و با ناخن های بل
خانم خانه - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 19:37
به نام خدا اغلب آدم ها لابد بعد یک مدت فراموش می کنند، عادت می کنند. برای همین است که خیلی از خانم های میانسال می گویند انگار از اول خانم خانه بودم، چیزی از مجردی ام یادم نیست. من ولی انگار نه قرار است فراموش کنم و نه عادت. تمام مدت در حال مقایسه ام. خاطره ها و روزها کمرنگ نمی شوند که نمی شوند. حی
جعبه جادویی - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 19:37
به نام خدا هنوز نرسیده ماجراهای من یا تلویزیون شروع می شود، خاموشش کنین... صداشو کم کنین... کسی نگاه نمیکنه؟... جالب است که برای همه - غیر از ما - اینکه صدای تلویزیون یا تصویر و برنامه هایش پس زمینه همه فعالیت های روزمره باشد خیلی عادی و جاافتاده ست. موقع غذا خوردن، دور هم بودن و حرف زدن، تلگرام را
چرا نامه ننوشتیم؟ - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:48
به نام خدا xa0 آدرس مطب دکتر را که به گوگل مپ دادیم، مسیر را از راه خیابان الوند داد. از رسالت خارج شدیم سمت آرژانتین و دنبال الوند گشتیم. فاطمه روی پایم بازی گوشی میکرد و من همان طور که خیابان شیب دار الوند را رو به بالا میرفتیم از پنجره ماشین زل زده بودم به ویترین پرزرق و برق مغازه ها. بعد چیزی تو...
سلبریتی ها - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:48
به نام خدا xa0 توی گوگل دارم قصه نمایشنامه ای را سرچ میکنم که عکس های افتتاحیه اش را نشانم می دهد. بازیگران اصلی کنار مهمانان ویژه. خب طبیعتا حضور اهالی سینما و تیاتر طبیعی است. اما والیبالیست ها؟! xa0 توی عکس دیگری هم یکی از خواننده های معروف است. حضور مجری های صدا و سیما هم که خیلی وقت است در این ...
اینستاگرام ۲ - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:48
به نام خدا xa0 اینستاگرام این قابلیت را دارد که آدم زندگی هایی را که نکرده تجربه کند. این ویژگی اش را عجیب دوست دارم. سرک کشیدن به زیر و بم دنیای آدم هایی که کیلومترها با هم فاصله داریم. سر در آوردن از جزییات بودنی دیگر. سبک زندگی ای که شاید یکی از گزینه های پیش روی تو هم باشد. همین حالا. یا انتخابی...
حسرت - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:48
به نام خدا xa0 یک چیزی هم هست که همیشه می سوزاندم.xa0 اینکه امام، با همه امام بودنش، روزهایش همین بیست و چهار ساعت ما را داشته... اینکه توی همین بیست و چهار ساعت های فراری، با همه مشغله های معمول زندگی، به کجاها می توان رسید.xa0 بعد من عمری است روی تردمیل درجا میزنم.xa0 آخ... xa0
ان شاالله - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:48
به نام خدا xa0 کلی رفتم و آمدم و بالا پایین کردم.xa0 بعد دیدم چه خوشبینانه نگاه کنم چه واقع بینانه و چه حتی بدبینانه، آینده مفروض من از جنس نوشتن است... حالا چی و چطور و کی و کجایش هنوز برای خودم هم معلوم نیست. اصل موضوع ولی ثابت شد. xa0
عطر سلامتی - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:48
به نام خدا xa0 اولش بوی پونه و نایلون های لیموشیرین پرتقال کنار آشپزخانه بود. بعد بخار قل قل آش و دمنوش آویشن و شیشه عسل که آنقدر سراغش میرفتیم، همان طور با در باز روی میز مانده بود.xa0 بعد من هم مریض شدم و خانه هر ساعت بیشتر شکل خانه مریض ها میشد. لباس های بی حوصله یکجا تلنبار شده و تخت نامرتب و اس...