خرید بک لینک
به نام خدا

اغلب آدم ها لابد بعد یک مدت فراموش می کنند، عادت می کنند. برای همین است که خیلی از خانم های میانسال می گویند انگار از اول خانم خانه بودم، چیزی از مجردی ام یادم نیست. من ولی انگار نه قرار است فراموش کنم و نه عادت. تمام مدت در حال مقایسه ام. خاطره ها و روزها کمرنگ نمی شوند که نمی شوند. حی و حاضر پیش چشمم راه می روند. انگار همین دیروز بود که فاطمه را نداشتم، همین پریروز بود که یک دختر مجرد بی دغدغه بودم.

یاد مجردی ام زیاد می کنم. آن اتاق آفتاب گیر با تراس کوچک سنگ مرمرش. دوتا کتابخانه بنفشم و میز بزرگم که با خودم کشاندمش تا خانه شوهر. مجردی بی دغدغه. مجردی رها. چه توصیفات خوبی. شب های سفر زیاد یادش می افتم. وقتی مسئولیت خانه و زندگی بیشتر از هروقت دیگری روی دوشم سنگینی می کند. باید برای سه نفر لباس جمع کنم، ساک ببندم، برای توی راه خوراکی و ظرف و فلاسک و ... بردارم. خانه را مرتب کنم طوری که اگر ناغافل با مهمان برگشتیم خجالت زده نشویم. ظرف کثیفی نباشد که کپک می زند، خوراکی فاسد شدنی در یخچال نماند... پدر و دختر خوابیده اند و من هم خوابم می آید. از همان دیشب که فاطمه مدام بیدار شد و نگذاشت کامل بخوابم، از همان صبحی که به زور بیدارم کرد و نگذاشت خستگی ام را درکنم، از همان بعد از ظهری که تا چشم هایم گرم شد صدای گریه اش آمد و بعد سرحال و قبراق نشست بالای سر من به بازی کردن... خوابم می آید. ولی حالا تازه وقت فراغت است که بدون شیطنت های وروجکی که هرچه را جمع می کنی برمی گرداند سر جاهایش، به کارهایم برسم. ولی خسته ام، استرس آزمون پس فردا صبح را هم دارم که تقریبا چیزی برایش نخواندم. دلم می خواهد من هم بروم کنار آن دوتا تخت بخوابم و وقتی بیدار می شوم یکی بگوید همه چیز را جمع کرده، خانه مرتب است، ماشین چیده... و من فقط بروم بنشینم داخل ماشین و دوباره به خوابم ادامه بدهم. مثل روزهای مجردی. آخ روزهای مجردی کجایی؟ من خوابم می آید و اندازه سه چهار ساعت کار نکرده دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:21 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی