من و فاطمه هم سن بودیم. با یک نسبت فامیلی نزدیک. هیچ وقت ولی هم را دل سیر ندیده بودیم. جز یکی دوتا عکس قدیمی که در آنها یکی دوساله ایم و کنار هم نشستیم، آخرین خاطره ای که از او دارم هم بازی شادی بود که با دوچرخه اش حیاط خانه مامان بزرگ را دور می زد که یک دفعه از در باز حیاط مادرش آمد تو و او را بغل زد و با خود برد. دست و پا زدن های فاطمه را یادم است و داد و فریادهای مامان بزرگ که بدون چادر دویده بود توی کوچه.
بعد من از مادر فاطمه ترسیدم و همه سال های کودکی جادوگر کابوس های شبانه ام شکل او بود. شکل محوی که هیچ وقت درست ندیده بودم.
من و فاطمه هم سن بودیم ولی هیچ چیزمان شبیه هم نبود. طول کشید که بفهمم مادرش جادوگر نیست. آدم بدی هم نیست. فقط یک وسواس شدید فلج کننده دارد. جوری که شاید یک وقت هایی حتی به بچه اش اجازه ندهد از دست شویی خانه استفاده کند. آن وقت که من اتاق و خانواده داشتم و مدرسه خوب میرفتم، فاطمه در کشاکش دعواهای پدر و مادرش بزرگ شد. سال های بعد هم خبری از او نشد. قطع ارتباط کامل بودیم. مادرش پیر و مریض شده بود و پدرش سال ها بود زندگی دیگری تشکیل داده بود. با دوسه تا بچه قد و نیم قد دیگر. یک وقتی عکسش را جایی دیدم و دیگر از خاطرم نرفت. هم بازی بچگی هایم را بعد ده پانزده سال می دیدم. چقدر عوض شده بود، بزرگ و خانم و زیبا شده بود ولی آنطور که از دور و بر می شنیدم انگار زندگی هنوز روی تلخش را به او نشان می داد.
من و فاطمه هم سن بودیم و من بارها برای فاطمه گریه کرده بودم، دعا کرده بودم. فاطمه ای که فراموش شده بود و فاطمه ای که حالا دیگر نمی شناختم. برای چشم های مظلوم توی آن عکس اشک ریخته بودم و دعا کرده بودم. برای فاطمه ای که وقتی من در سرخوشی ازدواج و ماه عسل بودم، سال ها بود که پرستار مادر بیمارش بود.
فاطمه به بغل وارد خانه مامان بزرگ شدم و اولین کسی که سر سفره جلوی پایم بلند شد فاطمه بود. شناختمش. می دانستم او هم هست و از وقتی فهمیده بودم دلشوره داشتم. بعد نشستم چند نفر آن طرف تر و همه حواسم پیش او بود. فاطمه ای که سال ها به خاطرش از خوشبختی خودم خجالت کشیده بودم همان جا بود، سر همان سفره ای که من نشسته بودم. بعد بیست و چند سال.
حالا مادرش فوت کرده بود، ازدواج کرده بود، بچه نداشت و شبیه همه عروس های بی بچه بود. شبیه من بود. هم سن بودیم و موهایمان اتفاقا یک رنگ بود و قد و قواره مان یکی بود و فامیل نزدیک بودیم و ... فقط خدا می دانست فاطمه چه خاطره هایی دارد که من به خواب هم ندیده ام، چه روزهایی را از سر گذانده که من تصور هم نکرده ام، چه تنها بوده و من هیچ وقت نبوده ام.
فاطمه آنجا بود. شبیه تر از هرکس، نزدیک تر از هرکس ولی دورتر و دورتر و غریبه تر از هر کس دیگری. بغض همه این سال ها نشسته بود روی گلویم و جز وقت خداحافظی خجالت کشیدم حتی نگاهش کنم...
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی