خرید بک لینک
به نام خدا

دستم که روی دکمه های کیبورد می لغزد و اولین کلمه ها روی صفحه سفید پیش چشمم جان می گیرند، قطره چکانم را هم برمی دارم. یک طرف طلای هجده عیاری است که اسرار من است، خاطرات من است، آدم های دور و برم هستند با همه اخلاق های عجیبشان… و طرف دیگر نوشته ای است که دارد جان می گیرد و برای جان گرفتنش واقعیت لازم دارد. هی با وسواس قطره قطره از زندگی ام سوا می کنم و می چکانم لای جمله ها، چند خط بعد عذاب وجدان می گیرم و به زحمت بقایایش را از لابه لای خطوط پاک می کنم. هر بار، تا آخر نوشته، کنار همه فکرها و ایده ها و کلمه ها، عناصر این درگیری هم همراه منند: بنویسم همسرم یا بگویم یکی… اسم ببرم یا بگذرم؟ این طرف ترازو جذابیت متن نشسته و همذات پنداری خواننده و کشش روایی، آن طرف اما همه واقعیت های بزرگ و کوچکی که هویت منند، با همه بی اهمیتی شان، اسرار منند، زندگی منند. از این همه فاش گویی می ترسم، هر قطره اش را که برمیدارم یک جایی در درونم تیر می کشد، آن طرف اما نوشته ای است که مخلوق من است، مثل یک جوجه لرزان که برای بال گرفتنش واقعیت می خواهد… و من این همه نوشتم و پاک کردم که پروازش را ببینم.

کلمه های سیاه روی صفحه سفید می رقصند و من مثل همیشه قطره چکان به دست با خودم در کشمکش ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:38 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی