خرید بک لینک
به نام خدا

کردستان ولی یک ایراد بزرگ داشت: همه چیز را به قبل و بعد از خودش تقسیم می کرد.

مثل راه رفت که با دیدن سبزه های اطراف جاده و مزرعه های گل زرد ذوق می کردیم و ماشین را نگه میداشتیم که عکس بگیریم... و راه برگشت که از کرمانشاه که رد شدیم دیگر همه چیز از چشم افتاده بود. انگار همه جا بیابان بود!

اردیبهشت کردستان خود بهشت بود. تپه های سبز پشت سر هم، دشت های سبز بی انتها، رودخانه های پرآب و دامنه های پرگل. از آن اتفاقات نابی که تا ماه ها خاطره هایش را توی ذهنت مرور می کنی: مارپیچ گردنه ها را رد می کردیم و هی روستاهای پلکانی پیش چشممان سبز می شدند... توی جاده های روستایی می راندیم و زن ها و مردها و بجه ها با لباس های سنتی و رنگی شان مثل یک مشت جواهر بودند که روی مخمل سبز دشت پاشیده اند... گردنه ژالانه را رفتیم بالا تا آشیانه عقاب ها...

از نیمه اردیبهشت به اینور دچار ذوق مردگی شده ام. کوررنگی، بی حسی. شامه ام از یک بوی خوش قوی پرشده و همه بوهای دیگر از کارافتاده اند. دیگر کمتر عکس طبیعتی است که به دلم بنشیند یا آدرس بپرسم و اینها همه اش تقصیر کردستان است!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:8 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:51

صفحه بندی