نشانه ها را دنبال می کنم. میان ملغمه همه خصوصیت های خوب و بدم، یک ویژگی اگر باشد که همیشه به دردم خورده، همین است. اینکه نشانه ها را دنبال می کنم. مثل عصر بی حوصله و روزه دار دیروز که از کلافگی نشستم پای برنامه جهان آرا. اسم بحرین را که شنیدم گوش هایم تیز شد و کنترل را برداشتم تا صدایش را بلندتر کنم. بحثشان چندان به مذاقم خوش نبود که ارتباط اینترنتی برقرار شد با یک خانم فعال سیاسی بحرین ساکن لبنان. سلیس فارسی حرف زدنش را که دیدم نشانه ها پیدا شد. بعد هم گزارش دقیق و به روزش از اوضاع بحرین. نشانه ها داشت برق می زد ولی فاطمه بیدار شده بود و من وسط هزارکار دیگر گیرافتاده بودم. یک ساعت بعد، وسط همان کارها دودقیقه گیرآوردم که بنشینم پای لپتاپ و هی بپرسم مامان اسمش چی بود؟ اسمش یادت نمیاد؟ مامان گیج بگوید کی؟ و من انگار همه مثل من دنبال نشانه ها هستند اصرار کنم: همون خانومه، همون که تو جهان آرا بود!
- چه میدونم، اسمشو که نگاه نکردم!
ولی من نگاه کرده بودم. آنقدر بین الهه و مریم و شکری و تشکری با پلاس بحرین جست و جو کردم تا یادم آمد. الهام شاکری. به صفحه اینستاگرامش که رسیدم باید آماده می شدیم که به افطاری برسیم. نشانه داشت چشمک میزد که بستمش.
دوباره شب برگشتم سراغش. رهایم نمی کرد. رسیده بودم به اینستاگرام زنی ایرانی الاصل که همسری بحرینی داشت، سال ها در آنجا زندگی کرده بود، همسرش زندانی، اخراج و حالا تبعید شده بود. و حالا خودش و فرزندانش. چنان از بحرین و اتفاقاتش، بحرین و آدم هایش، بحرین و انقلابش می نوشت که اگر فارسی حرف زدن سلیسش را به گوش های خودم نشنیده بودم باورم نمی شد ایرانی باشد. چرا نباید می شد وقتی بحرین کشوری است با ۷۵ درصد جمعیت شیعه. و مگر همین شیعه بودن کافی نیست؟ که این وطن مصر و عراق و شام نیست...
نشسته بودم وسط روشنایی نشانه ای که مثل ستاره برق می زد. گوشی به دست تمام شب، سر سفره سحری، توی رخت خواب. رسیده بودم به فیلم ملاقات چندثانیه ای یکی از انقلابیون بحرین که سالهاست پسر کوچکش را ندیده. حالا هم محکوم به اعدام است. در این آخرین دیدار، در آن چند دقیقه کوتاه، از پشت شیشه های اتاق ملاقات، پدر و پسر سعی می کنند از میان سوراخ های کوچک شیشه که برای انتقال صداست، انگشت های کوچکشان را به هم برسانند. لمس دو سر انگشت به جای آغوش های گرم، برای پسری که طعم آغوش پدر را به یاد ندارد و بعد از این هم برای همیشه از آن محروم خواهد شد... زیر پتو زار میزدم و هی فیلم را پلی می کردم. مامان می گفت نازنین بخواب! و من دعا می کردم صدای هق زدنم را نشنیده باشد. و باز صفحه را بالا و پایین می کردم...
الهام شاکری را که سرچ کردم. توی صفحه تصاویر گوگل، کلی عکس بازیگر با اسم یا فامیلی مشابه آمد. - اتفاقی که معمولا در بیشتر جست و جوهای اینترنتی می افتد - راستش عصبانی نشدم، حرص نخوردم. فقط دلم برایشان سوخت. برای خودمان سوخت. برای ماهایی که ساکن دنیای بی دردی هستیم. فکر و ذکرمان امروز و فردا و آرزوهای کوچک دم دستی است. کمی آن طرف تر از ما اما، آدم هایی هستند که در وسط معرکه واقعیت، زندگی می کنند. جایی که مرگ و زندگی، عشق و دوست داشتن، شادی و غم، نفس کشیدن و آزادی... همه معناهایی اصیل دارد، طعم حقیقت می دهد نه مجاز. دلم برای بی دردی و کوچکی خودم سوخت و فیلم آخرین ملاقات پدر و پسر، شد از آن گنجینه هایی که یک گوشه ذخیره اش کردم تا همه وقت هایی که دنیا بدجوری دورم پیله می تند، دوباره نگاهش کنم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی