یاسمین دارد می رود. دوباره و معلوم نیست برای چندسال دیگر. از دستش عصبانیم. ناراحتم. و برایش مهم نیست. می گویم بعد این چند سال چی؟ راحت می گوید یک کشور دیگه! تا کی؟ ...
از دست مامان و پدر عصبانیم که به این راحتی پذیرفته اند. حرص میخورم و غر میزنم که پس من هم میروم.. اصلا هیچ وقت از تهران برنمی گردم.
مامان می گوید برای همیشه که نمیره! میاد می بینمش. بغض میکنم که آره سالی یکی دوبار. به کجا می رسه؟
ما از آن دسته خواهرهای عجیب و غریب دنیاییم که هیچ چیزمان به آدم نرفته. تاوقتی با همیم حرف هایمان تمامی ندارد. ولی خدانکند دور شویم، چندماه یکبار هم سراغی از هم نمیگیریم. ولی خدانکند که باز کاری، بهانه ای... پیش بیاید که مجبور شویم زنگ بزنیم یا چت کنیم. یک ساعت، دو ساعت... و آخر سر هم به زحمت خداحافظی می کنیم. بقیه حرف های زیادمان را می گذاریم برای بعد. بعدی که میدانیم به آن زودی ها نمی آید.
حق دارم بغض کنم از رفتنش نه؟ بعد سعی میکنم درک کنم. به شش سال پیش فکر کنم که خودم رفتم. به خودخواهی ای که هنوز هم - بدون درنظر گرفتن دلتنگی اطرافیان - من را در تهران نگه داشته است. چرا از یاسمین توقع دارم به خاطر دل تنگ ما بماند؟
فقط از حالا سعی میکنم به این فکر نکنم که بزرگ شدن فاطمه را نمی بیند، من را نمی بیند، آنجا بچه می آورد... بزرگ می کند... و ... کی برمی گردد؟ سعی میکنم فکر نکنم و فعلا فقط به اندازه خودم غصه بخورم.
یاسمین دارد می رود. سعی میکنم بی تفاوت باشم. مثل مامان، مثل پدر، مثل خودش... نمی شود و از دست بی تفاوتی تک تکشان هم حرص می خورم. فکر رفتنش از معدود چیزهایی است که طعم شیرین رمضان امسال را گس کرده است.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی