خرید بک لینک
به نام خدا

آدرس مطب دکتر را که به گوگل مپ دادیم، مسیر را از راه خیابان الوند داد. از رسالت خارج شدیم سمت آرژانتین و دنبال الوند گشتیم. فاطمه روی پایم بازی گوشی میکرد و من همان طور که خیابان شیب دار الوند را رو به بالا میرفتیم از پنجره ماشین زل زده بودم به ویترین پرزرق و برق مغازه ها. بعد چیزی توی ذهنم جرقه زد: الوند. به آقای همسر گفتم فکر کنم صدا و سیما همین جاست. بعد تصویرها یکی یکی توی ذهنم واضح شدند: یادته آخر برنامه کودک میگفتن برامون نامه بنویسین، نقاشی هاتونو بفرستین؟ آقای همسر هم یادش امده بود که حرفم را تکمیل کرد: میدان آرژانتین. خیابان الوند. مثل ذوق زده ها دوباره به خیابان الوندی نگاه کردم که تمام سال های کودکی ام با برنامه کودکش عجین شده بود. مثل شهر قصه ها. مجری های مهربان، کارتون های رنگی... به خودم که آمدم داشتم توی چهره زن هایی که سراشیبی خیابان را پیاده می رفتند، دنبال چهره های آشنای تلویزیون میگشتم و از هجوم این خاطرات خنده ام گرفت. رفتم توی فکر و یکدفعه به آقای همسر گفتم چرا نامه ننوشتیم؟

منظورم را نفهید و جوابی نداد. من اما توی ذهنم دنبال جواب بودم. چرا هیچ وقت نقاشی هایم را نفرستاده بودم خیابان الوند؟ چرا به هیچ کدام از شماره های برنامه کودک زنگ نزده بودم؟ بعدها که اینقدر شیفته نگاره بودم چرا هیچ وقت برایشان نامه ننوشتم... وقتی صفحات اول همشهری جوان را ورق میزدم و نامه ها و جواب هایش را میخواندم چرا نامه خودم بینشان نبود. من همیشه توی سایه ایستاده بودم و با همه اشتیاقم به نزدیک شدن فقط از دور نگاه میکردم.

این مخاطب مشتاق تودار شبیه چیزی نبود که دوست داشتم باشم.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

صفحه بندی