شادی زنگ زده و از کنفرانس چندهفته بعد می گوید. قبل ترش که با هم درباره دکتری حرف می زدیم هم همین بود. او پر از شور و نشاط و انگیزه است و همه آینده جدی و حرفه ای اش را در این رشته تعریف کرده، من ولی همه کنفرانس ها و اساتید و همایش ها را فسیل های خاک گرفته ای می دانم که به هیچ کار عالم نمی آیند جز اینکه دور خودشان بچرخند.
پته دانشگاه ریخته روی آب، کی و چطورش را یادم نیست ولی بدجوری از چشمم افتاده. آنقدر که بعید میدانم دیگر هیچ وقت بتواند پیش چشمم رنگ و لعابی بگیرد.
جامعه الزهرا(س) را هم که خط در میان خواندن و رفتنش خیلی وقت است چند خط در میان شده. امیدی به خودم در آنجا ندارم هرچند قبل ترها خیلی داشتم. من آدم اینطور غیرحضوری و بی استاد و صرفا جهت نمره خواندن نیستم. صادقانه ترش شاید این باشد که آدم بی اجبار خواندن نیستم.
نوشتن هم که یک وقتی برایم همه بود، دارد با شیب ملایمی کمرنگ می شود. به این سر هزار سودای من نمی خواند. آدم یکجا بند شدن نیستم که چند سال برای یک رمان وقت بگذارم یا برای یک کتاب تحقیق کنم. آخرش می شود همین نوشته های وبلاگی و تک و توک پراکنده.
خانه داری و مادری هم که برایم اصل است، همه نیست. هیچ وقت نبوده و راضی ام نمی کند. دو روز که بیکار بمانم باز مثل مرغ های پرکنده به در و دیوار می زنم.
رشد شخصی و خودم کتاب بخوانم و خودم را بکشم بالا و نهج البلاغه را زیر و رو کنم هم که هیچ وقت در عمل موفق از اب درنیامده.
تراژدی ماجرا هم اینجاست که قله های قبلی هی رنگ می بازند و حنای هیچ هدف و مشغولیتی پیش چشمم رنگ ندارد. دردم را می دانم و نمی دانم.
مانده ام با خودم...
پ.ن: اینجا اگر اینستاگرام بود هشتک می زدم دردهای آخرالزمانی.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی